درباره نویسنده
ضحی
ضحی به معنای آخرین لحظات شب است که نور قرمز خورشید، آسمان و زمین را در بر می گیرد؛ آنگاه محو می شود و روز آغاز می گردد. این اسم باعث شده که همیشه به آینده روشن تر امید داشته باشم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
دوستان من
  • دکتر علیرضا شیری
  • اندیشکده تعالی شناخت
  • باغچه
  • ملک یار
  • یه دوست پسر هم نداریم...
  • من با من حرف می زنم
کدهای اضافی کاربر


سپیده دم
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد - شاملو
خرمالو
نویسنده: ضحی - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠

اولین بار که خرمالو چیدم، از درخت خانه ولنجک شما بود. همه چیز را خوب یادم است، قبل از امتحانات ثلث اول کلاس سوم بود، چه خوش طعم و  درشت بودند آنهایی که "ما" چیدیم...

امسال خرمالوها سر شاخه درخت ها خوب رسیده اند؛ اما خانه ولنجک دیگر نیست، و تو در جایی هستی که درخت هم ندارد، چه برسد به خرمالو!

طعم خرمالو را می چشم، چشمانم را می بندم، و ضحی و سارای نه ساله را می بینم...

دلم می ترکد، از بس برای آن روزهای خوش بی خیالی تنگ می شود...

نظرات ()



اندر احوالات شعور اجتماعی!
نویسنده: ضحی - شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

 

پرده اول:

من در 13 سالگی، خیلی بی ربط و بچگانه از یک آقایی خوشم میومد که از آشنایان دور ما بود و حدود بیست سال!!! از من بزرگتر بود! طی یک فقره غلط اضافی، همان زمان من این موضوع را به بغل دستی ام در کلاس گفتم! هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم فراموش کردم و آن آقا هم کلاً روحش از این جریان بی خبر است و سالهاست که خارج از ایران زندگی می کند...

طی سال هایی که از این موضوع گذشته، هر هزار سال یکبار که من آن بغل دستی سابق و نه چندان نزدیک و صمیمی را می دیدم، همیشه به شوخی یا جدی نقبی به این موضوع می زد. کاملاً یادم است که دو سال پیش، بعد از مدت نسبتاً طولانی، با دوستان قدیم جمع شده بودیم. صحبت از دلبستگی ها و ... بود، که من گفتم تنها هستم. وسط جمع گفت:"راستی!!! از ع چه خبر؟؟؟" من کلی به ذهنم فشار آوردم که ع کی بووووووووووود؟؟؟؟ تمام توجه ها به سمت من جلب شده بود و همه منتظر جواب من بودند. واقعاً یادم نیومد و پرسیدم:"کی؟؟؟!!" وقتی توضیح داد، چند لحظه با دهان باز نگاهش کردم و نمی دونستم چی بگم... گفتم آن قصه بی ربطی از سالهای دور است و اصلاً ازش خبر ندارم و...

چند ماه پیش دوباره به علتی، همجوار این بنده خدا بودم. پای تلفن با کسی صحبت می کردم و در توجیه لغو یک قرار، گفتم فلان آشنای من بعد از مدت ها به ایران برگشته، و فلان روز باید به دیدنش بروم... در کمال ناباوری من، این شخص کاملاً یادش بود که این فرد با این نسبت، همان آقای ع است!!!! حرف نامربوطش را در این باره کلاً نشنیده گرفتم...

روز بعد از اینکه  آقای ع را دیدم، خانم بغل دستی سابق، تماس گرفتند و با شیطنت فرمودند:"چه خبر؟"،

من گیج شده بودم که "چی چه خبر؟".

بالاخره فرمودند که"چه خبر از آقای ع؟"،

در کسری از ثانیه سعی کردم فحشی را که مناسب این رفتارش است پیدا کنم، که طبق معمول ناموفق بودم!

قبل از اینکه من حرفی بزنم، خانم فرمودند: "پس هنوز دوستش داری... آره، عشق اول اصلاً یک چیز دیگه است..."

از حجم بلاهت آن بنده خدا، از خنده منفجر شدم و گفتم: "بابا ول کن این دری وری ها رو!! میدونی چند سال گذشته؟؟؟ عشق اول کدومه؟؟!! من اون موقع اصلاً نمی فهمیدم عشق نمنه، این زندگیه... تو فکر کردی رمانه عشقیه فهیمه رحیمی یه؟؟"

گفت:"پس اینطور... فکر کردم بعد از مدت ها یه قصه عشقولانه کشف کردم!"

گفتم:"تو اگه دلت قصه می خواد، برو مال خودت رو بساز..."

.

.

.

چند روز پیش تماس گرفته بود و حال و احوال می کرد.

گفت:"کسی توی زندگیت نیست؟"

توی دلم گفتم:"یعنی یک درصد فکر کن که اگر کسی باشه، من حرفی به تو یکی بزنم با این شعور اجتماعیت!!!!"

 

-------------------------

 

پرده دوم:

من اینجا حرف های دلم را می نویسم. یک عده از عزیزانی که خانه مجازی من را قابل می دانند و مطالب را می خوانند، من را شخصاً می شناسند. من قبلاً چند پست نوشته بودم که مخاطب خاصی داشت، یا دلنوشته هایی بود که از بخش بسیاااااااااااااار خصوصی زندگی ام بر می آمد. پس از اتفاقات عجیب و غریبی که رخ داد، و سوالات حیرت انگیزی که در کامنت های عمومی و خصوصی، و حضوراً از من پرسیده شد، تصمیم گرفتم که آن پست ها را حذف کنم، و 6-5 ماه پیش همین کار را کردم.

یکی دو هفته پیش یک آقایی که وبلاگ من را می خواند، و من در حد سلام و علیک هم به زور می شناسمش، وقتی من را دید گفت:"راستی!! ناقلا نگفتی که ... چی شد؟"

من هاج و واج نگاهش کردم، و متحیر ماندم از این شعووووور!

-------------------------

 

پرده سوم:

مادربزرگ من، به تازگی فوت کردند. یک خانم پرستاری بود، که حدوداً 10 سالی از من بزرگتر بود و مثلاً قرار بود در امر مراقبت از ایشون کمک ما باشند. در باب خصایل حسنه ایشون که اگر بخوام بنویسم یک مثنوی میشه، اما اینجا یکیش که به بحث مربوط میشه رو می گم!

من کلاً خییییییییییییلی بدم میاد کسی ازم بپرسه چقدر حقوق می گیری! دلیلش هم اینه که در خانواده ای بزرگ شده ام که این سوال رو خیلی بد می دونند، و من می تونم قسم بخورم که مادرم بعد از بیش از 30 سال زندگی با پدرم، هنوز نپرسیده و نمی دونه درآمدش چقدره...

این خانم پرستار، می دونست که من کار می کنم، و جزئیاتی که ایشون راجع به کارم از من می پرسید، در حدی بود که پدر و مادر من هم ازش اطلاع نداشتند. پس چون حدس می زدم که ممکنه از میزان درآمد من هم سوال کنه، چند بار سربسته اشاره کردم که پرسیدن این سوال خیلی زشته، منم به طور خاصی بیشتر بدم میاد...

یک روز از سر کار به دیدن مادربزرگم رفتم، و ایشون سوالی که نباید رو پرسید، منم محل نذاشتم، بار دوم، بار سوم... من هیچ عکس العملی نشون ندادم. موقع خداحافظی دم در اومد و گفت:"آخرش نگفتی چقدر می گیریا..."

و کلمه شعور بود که توی ذهن من بالا و پایین می شد...

-------------------------

 

و حکایت همچنان باقی است...

 

نظرات ()



توهم بزرگ شدن...
نویسنده: ضحی - جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

     نمی دونم چه جوریه که بعضی آدم ها فکر می کنند خیلی بزرگ شده اند و خیلی جنگیده اند، و هزینه بزرگ شدنشان را با جنگهایشان داده اند، اما هر چقدر بیشتر نگاهشان می کنی، می بینی همان معصوم اند و همان یتیم...

میگه: "بابام انقدر روی اعصابمه که نمی تونم برای زندگیم تصمیم درست بگیرم..."، "هرچی از اول زندگیم تا حالا کشیدم و بعداً می کشم، به خاطر بی عقلی مادرمه..."، و هزار تا حرف دیگه مثل همین.

همین آدمی که نمی تونه با شرایط خونه اش کنار بیاد، به هر حال راهی پیدا کنه برای همزیستی مسالمت آمیز، می خواد بره توی یک کشور دیگه، کار کنه، درس بخونه و زندگی کنه!

میگه: "اگر اونجا گشنگی بکشم، بهتره تا چرت و پرت های اینا (=پدر و مادرش) رو بشنوم!" آخه اینم شد حرف؟؟؟!! "آخه تو نمی دونی بابای من چه جوریه!!!" بله خوب! مطمئناً نمی دونم! اما همیشه هم که نمیشه فرار کرد... گاهی اوقات وایسادن و راه جدیدی پیدا کردن به مراتب ارزشمند تره... شاید به خاطر اینکه همیشه نمیشه فرار کرد... واقعاً نمیشه...

میگه: "لازم باشه برم میز دستمال بکشم هم می رم"

میگم: "آخه من و تویی که نازنازی بزرگ شدیم، مال این حرفا نیستیم که بریم جایی اینجوری زندگی کنیم... می خوای بری، برو! اما وایسا، برنامه ریزی کن، درست برو! با برنامه برو، نه اینجوری یلخی!!"

میگه: "تو همه اش توی دل منو خالی می کنی! اگه شرایطمون برعکس بود، من تو رو تشویق می کردم..."

میگم: "من به جای اینکه اونی که تو دلت می خواد باشم، دارم سعی می کنم واقع بین باشم.."

میگه: "اصلاً می خوام برم امتحان کنم! زندگی خودمه!!!"

میگم: "آخه میری، دوباره کم میاری، زنگ می زنی به من، پای تلفن از اون سر دنیا زاااااااار می زنی، روح و روان من رو قاطی پاتی می کنی!"

میگه: "بااااشه! دیگه زنگ نمی زنم..."

میگم: "باباجون من کِی گفتم زنگ نزن؟؟!!! حرف من اینه که کاری رو بکن که قدرت انجامش رو داری!"

میگه: "بااااشه، کاری نداری؟ خداحافظ!"، بدون اینکه منتظر جواب من بشه، گوشی رو قطع می کنه...

 

آرکتایپ دکتر شیری وجودم میگه:

1."تو وسط این قصه چیکار می کنی؟"  قسمت واقع نگر وجودم جواب میده که: طبق معمول، رابین هود بازی...

2."این آدم با قصه هاش توی زندگی تو چیکار میکنه؟" بازم واقع نگر میگه: احتمالاً من باید بفهمم که قرار نیست من کسی رو نجات بدم... خیلی هنر کنم خودم رو جمع و جور کنم... قراره بفهمم آدم های کشورم که ادعا می کنم آرزومه نجاتشون بدم، از قماش همین دوستم هستند = معصوم، یتیم، طلبکار... اگر راست میگم برم خودم رو نجات بدم، باقیش پیشکش... (البته شما به خودتون نگیرید، واقع نگر معمولاً زیاد اعصاب نداره... نیشخند)

 

نظرات ()



جوابیه
نویسنده: ضحی - چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩

شعرهای زیر چند روز پیش در ایمیلی به دستم رسید... خواستم لذتش رو با بقیه شریک بشم:

 

این شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دستِ تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال هاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان، می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت...

 

 

بعد ها فروغ فرخزاد جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیدی

پدرم از پیِ تو تند دوید

و نمی دانستی، باغبان باغچۀ همسایه

پدرِ پیرِ من است

من به تو خندیدم

تا که با خندۀ خود، پاسخ عشق تو را، خالصانه بدهم

بغضِ چشمانِ تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دلِ من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریۀ تلخِ تو را

و من رفتم و هنوز

سال هاست که در ذهنِ من آرام آرام

حیرت و بغضِ تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچۀ خانۀ ما سیب نداشت...

 

 

شعر سوم جوابیۀ یک شاعر جوان به نام جواد نوروزی است که بعد از سال ها به این دو شاعر پاسخ داده و خیلی جالبه:

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچۀ همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پیِ او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمتِ باغچه و دخترِ کم سالش را

از پسر پس گیرد!

غضب آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای، که به خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهرۀ یک عاشق

و لب و دندانِ

تشنۀ کشف و پر از پرسشِ دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیرِ لب این را می گفت:

"او یقیناً پیِ معشوقِ خودش می آید!"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"مطمئناً که پشیمان شده، بر می گردد!"

سال هاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانیِ مظلوم غرور است هنوز!

جسم من تجزیه شد ساده، ولی ذراتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...

 

نظرات ()



Remember when... Alan Jackson
نویسنده: ضحی - پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩

تقدیم به آنهایی که با هم از همه سختی ها گذشتن و عشقشون رو پایدار کرده اند

و اونایی که می خواهند سعی شون رو بکنند...

 

می تونید اینجا به این آهنگ گوش کنید.

 

Remember when... Alan Jackson

 

Remember when, I was young and so were you
and time stood still, and love was all we knew
You were the first, so was I
We made love and then you cried
Remember when...

Remember when, we vowed the vows
and walked the walk
Gave our hearts, made the start, it was hard
We lived and learned, life threw curves
There was joy, there was hurt
Remember when...

Remember when, old ones died and new were born
And life was changed, disassembled, rearranged
We came together, fell apart
And broke each other's hearts
Remember when...

Remember when, the sound of little feet
was the music
We danced to week to week
Brought back the love, we found trust
Vowed we'd never give it up
Remember when...

Remember when, thirty seemed so old
Now lookn' back, it's just a steppin' stone
To where we are,
Where we've been
Said we'd do it all again
Remember when...
Remember when, we said when we turned gray
When the children grow up and move away
We won't be sad, we'll be glad
For all the life we've had
And we'll remember when

Remember when

...

 

 

نظرات ()



رابطه عاشقانه (1)
نویسنده: ضحی - شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩

 

معیار خدا برای سنجش روح ها، میزان توانایی آنها در خرسند ساختن بهترین فرشته اش، یعنی عشق است.

به راستی که عشق شکست نمی شناسد...


(کاترین پاوندر)

 

**********

 

در تیر و مرداد ماه  افتخار پیدا کردم در کلاس "عشق و رابطه" به صورت مهمان شرکت کنم. گزیده هایی از یادداشت هایم را به تدریج اینجا می گذارم:

سعی کردم که خلاصه و در عین حال واضح بنویسم. با این حال هرجا که کلمات یا جملات نارساست، اگر دوست داشتید بگویید تا توضیحش بدهم...

 

 

تعریف رابطۀ عاشقانه (از منظر این کلاس): رابطه ای  دو طرفه و شعف انگیز، بین یک مرد و یک زن، که وجود شعف بینشان از آنها یک "ما" می سازد. این امر که انگیزه و نیت دارد، به صورت یک حادثه نیست، بلکه به شکل یک پروسه و روندی است که طی آن دو طرف کیفیت آفرینی می کنند و تعالی می یابند.

از اینجا به بعد هرجا صحبت از "رابطه" شد، منظور همان "رابطه عاشقانه" است.

 

- دو فاکتور مهم در رابطۀ عاشقانه:

١. وجود شعف   ٢. هوشیاری دربارۀ شعفِ طرف مقابل


- در رابطۀ عاشقانه، هر یک از ما "شدنِ خود" (=تغییر، طی کردن مسیر زندگی و رشد) را نیز تجربه می کنیم.


- ما رابطۀ عاشقانه را می سازیم و عمیق تر و درهم تنیده تر می کنیم.

 

- بزرگترین مسئولیت طرفین در یک رابطۀ عاشقانه، حفظ و افزایش شعف در رابطه است. بنابراین فکر کردن به آنچه که طرف مقابلمان دوست دارد، موضوع تعیین کننده ای در ساختن یک رابطه است.

 

- رابطۀ عاشقانه یک تجربه است، نه یک پروژه؛ به این معنی که تداوم و جریان داشتن رابطه به عنوان تجربه ای (شاید تمام نشدنی) یک ضرورت است. اگر قرار باشد محدودۀ زمانی برای آن مشخص شود، از حالت رابطۀ عاشقانه خارج می شود، و به صورت یک پروژه در می آید.

 

- یکی از علل شروع یک رابطۀ عاشقانه، یک صاعقه است که بارِ عاطفیِ قوی و غنی ای دارد.

ممکن است طرفینِ رابطه بار عاطفی را تجربه کنند، هضم کنند و بگذارند که تمام شود.

ممکن هم هست که دو طرف مایل باشند رابطۀ عاشقانه شان را "بسازند".

 

- تا وقتی که رابطۀ زن و مرد به صورت معامله باشد، آن فضای رشد درونی و کیفیت سازی اتفاق نمی افتد.

 

- رابطه ای که من را در سیر تعالی ام نزول می دهد، رابطه ای که بخش هایی از من را حذف می کند و نمی پذیرد، رابطۀ عاشقانه نیست.

 

- روند یک رابطۀ عاشقانه، روند تعالی است؛ تعالی ای که با شور و شعف و شوق است. در شعف مرتبط بودن باهم، و در شادیِ آن تجربه (که می خواهیم تداوم داشته باشد) تعالی پیدا می کنیم.

 

- هیچ رابطه ای به اندازۀ رابطۀ عاشقانه برای کیفیت آفرینی، انگیزه درست نمی کند.


- زمانی در رابطۀ عاشقانه مان گیج می شویم که دائماً در حال اضافه کردن نیازهای مختلف به آن هستیم.


- در رابطۀ عاشقانه، ما در طرف مقابلمان چیزی غیر از (یا علاوه بر) پاسخ دهی به نیازهایمان (از نیاز جنسی... تا نیاز به مسکن، رفاه و...) می بینیم.

 

- در رابطۀ عاشقانه زندگی می سازیم (=در صدد رفع نیازهایمان هستیم)، اما رابطه، بردۀ این نیازها نیست؛ بلکه رابطۀ عاشقانه، ارتقا دهندۀ کیفیت زندگی است.

 


نظرات ()



دفترچه خاطرات(2)
نویسنده: ضحی - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

 

 

"به نام خدا"

یکشنبه                                                                                 ١٣٨٩/٧/١٨

آخر وقت کاری است و آقای رئیس بیرون از دفتر تشریف دارن... 

مدتی است به صورت تلفنی پیگیر پرداخت یکی از مطالبات شرکت هستم... ماجرا اینطوری شروع شد که چند روز پیش خانم x از آنجا تماس گرفت و گفت که چک شرکت آماده صدور است. آقای رئیس از آن روز امر فرمودند که روزی n بار باهاش تماس بگیر و بگو پس چی شد؟!!! یکی نیست بگه آخه به من چه؟! خنثی البته از اونجایی که یک بار با پیگیری تلفنی من، طلب نسبتاً قابل توجهی وصول شد، میشه گفت: "از ماست که بر ماست" افسوس

چند دقیقه پیش خانم x دوباره زنگ زد و گفت: "چک روز چهارشنبه آماده است، صبحش مأمور وصولتون رو بفرستید..." وقتی گوشی رو قطع کردم، مسئول دفتر گفت آقای رئیس زنگ زده و گفته فردا صبح حضوراً پیگیر اون طلب باشم!!!!!!! تعجب چند دقیقه واقعاً دهنم از تعجب باز مونده بود! من؟؟؟!!!! آخه این که جزء وظایف من نیست!! ای بابا!!! من کجای قیافه ام شبیه ...؟! بهش زنگ زدم، تا صدای من رو شنید با توپِ پُر گفت:" باید بری اونجا و بدون چک برنگردی و غیره و ذالک..." از ذهنم گذشت: که باید؟!!

از عصبانیت دود از گوشام می زد بیرون! عصبانیآخه مگه من...؟! دیگه شورش رو درآوُرده آقای رئیس! تحملم دیگه واقعاً تموم شده از کار های احمقانه اش منتظر هر چیزی یک حدی داره! کلافه

 

**********

 

دوشنبه                                                                               ١٣٨٩/٧/١٩

الآن پیش خانم x هستم، کاملاً دوستانه فرشته بهش گفتم که آقای رئیس گفته بدون چک برنگردم! اونم یه کم رنگ به رنگ شد و من رو برانداز کرد، بعد هم رفت توی اتاق رئیسش، آقای y...

یکدفعه یه خانومی توی اون دفتر گفت تلفن با شما کار داره! از شرکتتون هستند...

مسئول دفتر شرکت بود: "آقای رئیس گفته فلانی کجاست و چقدر طول کشید و ..." از رفتار آقای رئیس تعجب کردم و گفتم: آقای y تا همین 5 دقیقه پیش توی جلسه بودن...

خانم x اومد و گفت: "آقای y خیییییلی ناراحت شده اند و دارند زنگ می زنند به رئیس شما!"

ای وااااای! حالا خر بیار و باقالی بار کن! استرس

سعی کردم ترسم رو پنهان کنم و گفتم: ببخشید، آقای y از چی ناراحت شدند؟ خنثی

- "هم اینکه من به شما گفتم چهارشنبه، شما امروز اومدین... بعدشم اینکه گفته بدون چک..."

سعی کردم وقت ایجاد کنم تا یه راه حلی به فکرم برسه: حالا چند دقیقه اجازه بدین، من براتون توضیح میدم...

رفت داخل اتاق و برگشت: "گوشی رئیستون جواب نداده...دارند زنگ میزنند به مدیرعامل شرکتتون"

آهان... پس گوشیش زنگ خورده که یاد من افتاده و خواسته چک کنه ببینه من کجام؟!

ولی... ای بابااااا نگران جواب رئیس بزرگ (مدیر عامل) رو چطوری بدم؟!

ناگفته نماند که آقای رئیس بزرگ یکی از اون معدود آدم هایی است که من در زندگیم جداً ازشون می ترسم! استرس

داشتم به روش های احتمالی برای نامرئی کردن خودم فکر می کردم، که خانم x دوباره اومد و گفت: "هردوشون باهم جایی جلسه هستند و گوشی هاشون رو جواب ندادند... لطفاً همراه من تشریف بیارید داخل اتاق..."

آقای y قیافه مهربانی داشت، مؤدبانه جلوی پایم بلند شد و دستور پذیرایی داد... برای یک لحظه از ذهنم گذشت که امیدوارم جریان قیمه و شکوفه نباشد...

آقای y با ناراحتی زیاد شروع کرد به شکایت... گفت: "ما گفتیم چهارشنبه... چرا آقای (...) امروز باعث زحمت شما و خجالت زدگی ما جلوی شما شدند!! ابرو از همه بدتر، یک خانم به این محترمی و موقری (منو میگه نیشخند) رو فرستادن اینجا و گفتن بدون چک نیا!!!" دیگه تقریباً داشت داد می کشید: "آخه این چه وضعیه؟!! مگه اینجا ترمینال جنوبه؟!! مگه چاله میدونه؟!! این چه طرز رفتار با یک خانومه؟ تازه سِمَتِ شما هم که ... است! این چه ربطی به وصول مطالبات داره؟! خانم x شاهده، من داشتم زنگ می زدم به آقای (...) که بهش بگم این خانم میمونه همین جا، خودمون در خدمتشون هستیماز خود راضی و از وجودشون استفاده می کنیم (جل الخالق!! چه سریع منو شناختنیشخند عینک)، شما هم که جایگاه شخصیتیِ کارمند هاتون رو نمی شناسین، بروید در نبود ایشون یه خاکی تو سرتون بکنید!!"

بماند که چقدر دست و پا زدم تا مثلاً سوء تفاهم ایجاد شده رو حل کنم و چطوری همه چیز به خیر گذشت اوه

آخرش که می خواستم بیام بیرون یه سوتی دادم، که البته نهایتاً به نفعم تموم شد...

گفتم: ... به هر حال من هم نباید حالا که خانم x گفتند چهارشنبه، امروز میومدم، اما خودتون که میدونید  آقای (...) کلاً خیلی اهل negotiation نیستند.

"بله، حالا من یه کاری می کنم که کلاً flexible بشه ایشون! از طرف من بهش بگو..."

- اگر اجازه بدین نگم اینا رو!

"نه، این صحبت رو حتماً منتقل کنید!"

چند دقیقه از اون اصرار و از من انکار بود... آخرش هم گفتم: بله، من می گم بهشون

تو دلم گفتم: البته اگر از جونم سیر شده باشم!

"در ضمن... بهشون بگید آدم یک خانوم زیبا رو نمی فرسته دنبال چک!!" هرچند باز هم منو می گفت مژه زبان ، اما دیگه به هرکی رو میدی سریع پسرخاله میشه ها... از خونش گذشتم و اومدم بیرون...

---------

وقتی اومدم شرکت رئیس نبود، با سرعتِ نور کارهام رو انجام دادم که هیچ جایی برای غرغر نداشته باشه.

اومد و کاراش رو تحویل گرفت، بعد پرسید: "امروز چی شد؟" شروع کردم بسیار تلطیف شده جریان رو انتقال دادن... عوض تشکر پر رو بازی در آورد، دیگه صبرم تموم شد... وقت تمام

آروم آروم و بدون اینکه متوجه بشه به در اتاقش نزدیک شدم. قیافه اش رو نگاه کردم، دیدم کاملاً آروم نشسته... گفتم: راستی... آقای y هم براتون یه پیغام دادند شیطان

با بی خیالی گفت: خوب...

- گفتند که "به رئیست بگو، فلانی گفت طبق قرارداد، ما تا 28 اسفند وقت داریم برای پرداخت..."

توجهش جلب شد و چشماش گرد شد. این دفعه من قیافه بی خیال به خودم گرفتمخنثی و ادامه دادم: "حالا هم اگر داریم پرداخت می کنیم، دلمون اینجوری می خواد، و شما به هیچ عنوان نمی تونید ما رو مجبور کنید..."

قیافه اش هر لحظه دیدنی تر می شد... سعی کردم تمام جزئیات حرفاش رو به یاد بیارم... مبادا چیزی جا بمونه شیطان

"امروز هم چک آماده بود و توی دستم بود، اما به خاطر رفتار شما تصمیم گرفتم نگهش دارم"

کم کم داشت قرمز می شد...عصبانی

"فقط و فقط به خاطر صحبت های خانمی که فرستاده بودید (با نگاهم بهش فهموندم که منو گفته ها!فرشته) تصمیمم عوض شد و چهارشنبه به مأمور وصولتون تحویلش میدم"

قرمزیش کم شد...

بعدم گفتند که... نگاهش عصبانی بود و چشماش داشت قرمز می شد، توی چشماش زیر نویس شد: دیگه چی؟!!!!!!!! منتظر 

گفتند که "اگر یک بار دیگه آقای (...) هر نوع پیگیری و پافشاری ای بکنند، ما بقی مطالبات شرکتتون می مونه تا 28 اسفند"

دیگه منفجر شد زبان: آقای y خییییییییلی بیجا کرده! فکر کرده کیه؟

کاملاً قرمز شده بود و دودی که از گوشاش می زد بیرونعصبانی رو می دیدم... از خود راضی

از همون لای در پریدم بیرون و در اتاقش رو بستم! گاوچران

صدای دادش میومد: خییییلی غلط کرده که اینا رو گفته! غلط کرده! غلط کرده!!! ... هم خورده!!!

اینو که گفت دیگه بقیه هم نتونستن تحمل کنند و همه زدند زیر خنده! قهقههقهقهه

همه راضی بودن از اینکه محض تنوع هم که شده، این دفعه کسی که اذیتش کردند آقای رئیس بوده! و حالا انقدر عصبانی شده...  شاید این دفعه متوجه بدی رفتارش بشه و حداقل کمتر تکرارش کنه!

------

از روزی که اومدم اینجا، همه جوره اذیتم کرده، و دیدم که چطوری همه از دستش به عذابند. من واقعاً به هر شکلی که شده باهاش کنار اومدم، هر کاری به نظرم اومد انجام دادم: چند بار منطقی باهاش صحبت کردم، سعی کردم بهانه دستش ندم و کارام رو منظم و دقیق انجام دادم، برای تسریع کارها به بقیه کمک کردم، رفتار غیر منطقی اش رو بهش تذکر دادم، و... 

از اون طرف، اون به هیچ صراطی مستقیم نبوده و حتی اشکم رو در آورده! آخ ناراحت 

حالا منم از راه خودش رفتم! یول بله، گاهی اوقات جواب های، هوی است! گاوچران

 

***********

سه شنبه                                                                            ١٣٨٩/٧/٢٠

امروز صبح یک سره اومدم سمینار. آقای رئیس رو از دور دیدم... رفتم به سمتش و سلام کردم.

دستش رو گذاشت روی سینه اش و کمی خم شد و خیییلی ارادتمندانه تر از اینکه به گروه خونیش بخوره سلام کرد!! تعجب

عجب!!!! متفکر

---------

از اینور و اونور می شنوم که ظاهراً از رفتاری که با من داشته پشیمونه... امیدوارم رویکردش در مدیریت تغییر کند، نه فقط در مورد من!

 

نظرات ()



دفترچه خاطرات(1)
نویسنده: ضحی - جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩

"به نام خدا"

شنبه                                                                                       ١٣٨٩/٧/١٧

امروزم با این sms شروع شد:« آدما ممکنه پسر باشن، ولی پسرا نمی تونن آدم باشن! روز دختر مبارک!» خنده

هر چند از  این کلیشه های "پسرا شیرن، دخترا پنیرن... دست بزنی می میرن" خنثی یا حالتهای برعکسش: "نیاز زن به مرد، مثل نیاز ماهی است به دوچرخه" خنثی خوشم نمیاد، اما این بار واقعاً خندیدم.

قراره برای انجام کاری، به مراسم روز جهانی کودک بروم... سر ساعت رسیدم و دیدم طبق معمولِ اجرای برنامه در مملکت عزیزمون، همه با قیافه های خوابالو این طرف و اون طرف می دون و فضا رو آماده می کنند. در این شرایط، آقای اُرگ برای شاد سازی(!!) فضا، یکی از غمگین ترین ترانه های احسان خواجه امیری رو گذاشته... چشم و به من که دارم می نویسم چپ چپ نگاه می کنه... فکر کنم می ترسه که من در حال نوشتن گزارش باشم! یعنی در شرایط "آزادی نزدیک به مطلق" زبان می ترسه که من چه چیزی رو گزارش کنم؟! متفکر چشمک

بچه ها کم کم دارن می رسند... دختر کوچولوهای دبستانی... واااای که چقدر بامزه اند. از ذوق اینکه اومدن اردو، چه کیسه های خوراکی ای توی دستای کوچولوشونه...

مسئول مراسم به بچه ها می گه که نباید روی صندلی های ردیف اول بشینند! ای بابا! این جشن مثلاً مال ایناس... نه x و y ای که می خوان بیان اینجا! بعدشم... اینا خیلی فینگیلی هستن... آخه ازون پشت چیزی نمی بینند... کلافه

فضا تقریباً پر شده و مراسم کم کم قراره شروع بشه...

آقای اُرگ یه دفعه از اون آهنگ های غمگین پرش کرد و چند قطعه تند زد... بععععد یه آهنگ از محسن یگانه برامون خوند: سکوتِ قلبتو بشکن و برگرد... اولش دهنم باز مونده بود که آخه این چیه برای این فسقلی ها می خونهتعجب، بعد خوند و خوند... اصلاً صدا نداره،خنده حسابی ضایع کرد... از خنده مرده ام دیگه... بچه ها هم شروع کردند بهش خندیدند و بلند بلند مسخره اش کردند...

هنوزم تو دل من نمردی... ای ای ای ای...(صداش عین قدیما که نوار می پیچید، شد!) خنده دختر کوچولوهای پشت سر من از خنده دیگه دارن رو زمین غلت می زنند... هر چند کارشون به هیچ وجه مؤدبانه نیست، اما دمشون گرم! زبان حرف راست رو باید از بچه شنید...

حالا دیگه بی خیال آقای اُرگ شده اند و دارند تند و تند چیپس و پفک و شکلات و آبمیوه و هزار تا چیز دیگه رو هم رو هم می خورن...

"خانووووووووووووووم!" صندلی بغل من رو نشون میده و میگه: "میشه اینجا بشینییییم؟"

نگاهش کردم! صورت با نمک، صداری ریزه میزه، چشمای بلا! تو دلم گفتم: آره... همه تون بیاین جلو! اما سرم رو تکون دادم و بهش گفتم: متأسفم... اینجا قراره مسئولین بشینند. نگران اگر من مسئول جشن بودم، می گفتم شما جلو بشینین، اصلاً فقط شماها رو دعوت می کردم... اما... چشم نگاهم کرد و خندید، بعد هم پشت سر من نشست... من هم تا جایی که می شد توی صندلیم فرو رفتم که مانع دیدشون نشم.

از ذهنم گذشت: امروزت رو شاد باش و بچگی کن... قبل از اینکه مجبور بشی زود بزرگ بشی افسوس

خوب، دیگه جا کم اومد... بچه ها دارن میان ردیف اول! هورااااااا هورا

بچه های دبستان (...) برای شروع مراسم سوره کوثر رو به عربی، فارسی، انگلیسی و فرانسه برامون خوندن... خودشون هم از خنده مرده بودند... که چی آخه؟!

بچه های همون مدرسه اومدن بالای سن و سرود ملیِ ناموزون کشور عزیزمون رو خیلی چپ اندر قیچی تر از اونی که هست، و با  فریااااااد توی بلند گو اجرا کردن... خنثی

حالا یه سرود دیگه... و ‍CD شون play نمیشه... قیر و قیف و اینا... بالاخره موفق شدند. گروه سرود هم الحمدلله نه شعر رو درست بلندند، نه آهنگ رو! خدا رحم کرده با CD اش می خونند! کلاً هرچی می بینم نماد های آنومی است... ای امان از جامعه شناسی! نیشخند

تازه معلم تربیتی شون هم کلی شاهکاره! همه اش داره بچه ها رو هل میده و بهشون اخم و تَخم می کنه... مثلاً قراره به اینا خوش بگذره بدبختا! نگران

تمام خاطرات خودم از جشن ها و سرود و تواشیح ها توی ذهنم داره مرور میشه، و عجب پس رفتی داره این سیستم آموزشی و تربیتی! قهر زحمتی که معلم های دبستان ما می کشیدند در انتخاب شعر، بعد خودشون آهنگینش می کردند، و چقدر باهامون تمرین می کردند، اونقدر که هنوز همه مون اون شعر ها رو حفظیم... بعدتر چقدر شعرهای بچه های خودمون رو سرود کردیم و نمایشنامه هایی که دسته جمعی نوشتیم رو اجرا کردیم... و چقدر توی هر مراسم بهمون خووووووووووووش می گذشت... حالا متأسفم، همین!

عجب بخور بخوری هم دور و برم در جریانه! ساعت 10 صبحه و اینا دارن پفک می خورن با نوشابه! سبز

یک بیانیه برای روز کودک خوندند، چقدر شبیه بیانیه هایی است که ما توی راهپیمایی های زمان خودمون میدادیم!!نیشخند همونایی که هیچ وقت نمی دونستیم ما کِی اون بیانیه ها رو صادر کرده بودیم! زبان اینا هم عمراً خودشون نمی فهمند چی دارن می گن!

و حالا گروه فلوت نوای بسیاااار گوش خراش "ای ایران" رو نواخت، سپس نیشخند دست از سرِ کچلمون برداشت! آخ

یک سرهنگ نیروی انتظامی وایساده بود جلوی یک دختر کوچولو، طوری که اون هیچی نمی دید! اونم زد به پای سرهنگ و خییییلی جدی بهش گفت: "برید کنار!! من هیچی نمی بینم!!" زبان سرهنگ هم رفت کنار! یعنی عااالی بود این صحنه! خنده

کله ام داغ شده، گونه هام داره زیر آفتاب کباب میشه... بچه ها هم دیگه حسابی خسته شده اند و برای اجرا کنندگان دست نمی زنند.

یک دختر نابینا، که صورت بسیار زیبا و صدای فوق العاده دلنشینی هم داره، بیانیه ای خوند برای کمک به بچه های خاص. این یکی واقعاً قلم چندتا بچه بود که تصحیح شده بود... وقتی تموم شد، بچه ها با وجود خستگی زیادشون، که دیگه حتی برای دوستای خودشون هم دست نمی زدند، براش دست و جیغ و هورای مفصلی کشیدن! وقتی هم از سن اومد پایین ریختند دور و برش و کلی بهش گفتن چقدر خوب خوندی... و در رفتارشون ترحمی نمی دیدم، کارشون واقعاً دوستانه بود. آفرین به بچه های زبل امروز لبخند

کودکان کار هم پیام دادند، این هم به نظرم حرف های خودشون بود. پسری که به سختی می خوند، اما خوند و حرف زد... و صداش شنیده شد.

و یک کودک پناهنده افغان... توی اون NGO ی کذایی، طی همون زمان کم چقدر برای اینا تلاش کردم... برای شناسنامه دار شدنشان، مدرسه رفتنشان...

نماینده یونیسف رفت روی سن که پیام بخونه. شاید این شخص در اینجا تنها آدمی باشه که من رو می شناسه، و انقدر جاهای مختلف من رو دیده، هر بار قیافه اش شبیه علامت سؤال میشه چشمک زبان

آقای یونیسف مثلاً قراره پیام روز جهانی کودک را به زبان ساده بگه که بچه ها بفهمند، میگه: "... فلذا شرایط زندگی را ارتقا دهیم و جهان را آن گونه که شایستۀ شما نونهالان است بسازیم..." اینا هم که حتماً فهمیدند زبان میکروفون هم قطع شد... هه هه هه... نیشخند با این پیام دادنش

حالا همه دارند با کله گنده های مراسم عکس می گیرند، من هم دارم برای خودم می نویسم!

یه دفعه آقای مجری گفت: خانوم دکتر! ناخودآگاه سرم رو بلند کردم، واقعاً با من بود! "خانوم دکتر! لطف کنید بیاید روی سن برای عکس گرفتن!" از جام بلند شدم و رفتم روی سن...

به مجری گفتم: من لیسانس دارم...

"حالا دکترا هم می گیری"

از کجا میدونید؟

"از قیافه ات معلومه، من آدم شناسم، میدونی هر روز با چند نفر سر و کار دارم؟"

ممنون مژه، امیدوارم خدا توانش رو بهم بده

گفت:"داده!! موفق باشی لبخند"...

 

از سن که میومدم پایین، تمام اون بچه ها رو می دیدم: شاد و پر انرژی و با استعداد!

فکر کردم: خدایا! وقتی اینا هم سن الآنِ من بشن، ایرانِ مون چه وضعی داره؟چشم

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »