نویسنده: ضحی - چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
اولین بار که خرمالو چیدم، از درخت خانه ولنجک شما بود. همه چیز را خوب یادم است، قبل از امتحانات ثلث اول کلاس سوم بود، چه خوش طعم و درشت بودند آنهایی که "ما" چیدیم...
امسال خرمالوها سر شاخه درخت ها خوب رسیده اند؛ اما خانه ولنجک دیگر نیست، و تو در جایی هستی که درخت هم ندارد، چه برسد به خرمالو!
طعم خرمالو را می چشم، چشمانم را می بندم، و ضحی و سارای نه ساله را می بینم...
دلم می ترکد، از بس برای آن روزهای خوش بی خیالی تنگ می شود...