گفت: دل عارفان ربودند و قرار پارسایان... همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی


*****

گفت: خستگی را تو به خاطر مسپار، که افق نزدیک است
و خدایی بیدار، که تو را می بیند
و به عشق تو همه حادثه ها می چیند
که تو یادش افتی، و بدانی که همه بخشش ازوست
و همینش کافیست...

*****
گفت:
عیب شیرین دهنان نیست که خون می ریزند
جرم صاحبنظران است که دل می بندند

*****
گفت:
تو با این مردم کوته نظر در چاه کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران

*****
گفت: قـَدرت رو میدونه؟
فکر کردم: من قدر اونو می دونم؟... آره، واقعاً آره...
دوباره گفت: قَدرت رو میدونه؟ واقعاً دوستت داره؟
شونه هام رو انداختم بالا: نمی دونم... فکر کردم: امیدوارم... خدا کنه...

*****
گفت:
گرم حیات بماند، نماند این غم و حسرت
و گر نمیرد بلبل، درخت گل به بر آید

*****

گفت: بترکی!!! چه صبری داری تو!؟! اگر من بودم، اگر هرکس دیگه ای بود، زنگ می زد چند تا فحشش می داد که حداقل دلش خنک بشه!!!
گفتم: با اومدنش اونقدر برکت آورد توی زندگیم که...
گفت: تو دیوانه ای!!!
... تکذیب نمی کنم!

*****

گفت: رازهام رو بهت نمی گم
گفتم: این تصمیم توئه. در ضمن اینو بدون، چیزایی که گفتی، پیش من جاش امنه...
و یادم رفت بگم: هرچی که گفتی، خودت دلت خواست بگی... من ازت نخواستم، و حتی نپرسیدم. نه اینکه برام مهم نباشه، که خیلی هم اهمیت داشت، اما یه نگاهی توی چشمات بود که دلم نیومد... حالا هم... دلت نمی خواد بگی...

*****

گفت: خوش به حالت، تو چقدر خوش خنده ای! یه لب و هزار خنده که می گن تویی!
توی دلم گفتم: اگر دلم تیکه تیکه باشه چی؟ تو می فهمی؟

*****

گفت: گریه کردی؟
لازم نبود جواب خاصی بدم... از من نه، از اشکام جوابشو گرفت

*****
*****
*****

گفتم: خداجونم! تو بگو چی کار کنم؟
گفت: «و اصبر علی ما اصابک» (برآسیبی که بر تو وارد آمده است شکیبا باش)
چشم... «ربنا افرغ علینا صبرا»