... المیترا گفت: با ما از "مهر" سخن بگو.

     پس پیامبر سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آنها را فرا گرفت. و او به

صدای بلند گفت:

     هنگامی که مهر شما را فرا می خوانَد، از پی اش بروید،

اگرچه راهش دشوار و ناهموار است.

     و چون بال هایش شما را در بر می گیرند،

وا بدهید،

     اگرچه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برسانَد.

     و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،

اگرچه صدایش رؤیاهای شما را برهم زند،

چنان که باد شمال باغ را ویران می کند.

     زیرا که مهر در همان دَمی که تاج بر سرِ شما می گذارد، شما را مصلوب می کند.

همچنان که می پروراندَ، هَرَس می کند.

     همچنان که از قامتِ شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب

می لرزند نوازش می کند،

به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد.

     شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.

     شما را می کوبد تا برهنه کند.

     شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.

     شما را می ساید تا سفید کند.

     شما را می وَرزَد تا نرم شوید؛

     و آنگاه شما را به آتشِ مقدسِ خود می سپارد تا نانِ مقدس شوید، بر خوانِ مقدسِ

خداوند.

     هم‍ۀ این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دلِ خود را بدانید، و با این دانش به

پاره ای از دلِ زندگی مبدل شوید.

 

     اما اگر از روی ترس فقط در پی آرامِ مهر و لذتِ مهر باشید،

     پس آنگاه بهتر آن است که تنِ برهنۀ خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبیِ

مهر دور شوید،

     و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید،

اما نه خندۀ تمام را،

و می گریید،

اما نه تمام اشک را.

 

     مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمی گیرد مگر از خود.

     مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایۀ مهر پایدار است.

 

     هنگامی که مهر می ورزید مگویید «خدا در دلِ من است» ، بگویید «من در دلِ خدا

هستم».

     و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید،

     زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد بُرد.

 

     مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.

 

     اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند:

     آب شدن، چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خوانَد.

     آشنا شدن با دردِ مهربانیِ بسیار.

     زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛

     و خون دادن از روی رغبت و با شادی.

     بیدار شدن در سحرگاهان با دلی آمادۀ پرواز،

و به جا آوردنِ سپاسِ یک روزِ دیگر برای مهرورزی؛

     آسودن به هنگامِ نیمروز و فرو شدن در خلسۀ مهر؛

     بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛

     و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوستشان می دارید،

با نغمۀ ستایشی بر لب...