توی محل کارم کلی تغییر و تحول اتفاق افتاده. اولاً که منتقل شده ام یه قسمت دیگه، ثانیاً اینجا شیر تو شیریه که خدا می دونه!!! آقای رئیس هم دوست داره همه رو بذاره همه کار بکنند! خلاصه صبح که می رسم سر کار منتظر شاهکار روز جدیدشم و زیر لب می گم: خدایا امروز رو هم به خیر بگذرون!اوه همه اش مثل بازی می مونه: کلاه تقی سر نقی...

     تو چه وضعیتی، کجا و بین کیا گیر افتادم! خدااااآخ

     چهارشنبه افتضاح مریض شدم و نرفتم سر کار و یه روز هم که شده ندیدمشون! خیلی خوش گذشت از این نظر...گاوچران

     هرچند سرِ کارای مختلف با آدمای جورواجور، دیگه دنده ام پهن شده کلاً؛ ولی ابهامات اخیر زندگیم، رفتارای عجیبِ همکارام به علاوه یه مشت چیز مربوط و نامربوط دیگه، آستانه تحملم رو کم کرده...منتظر

     یه بخش از وجودم می گه بچه تو که نیاز نداری (خدا رو شکر) برای چی این همه دردسر رو به جون می خری؟ یه بخش دیگه ام جواب می ده که دوست ندارم علافی کنم... بالاخره کلی هم یادگیری و تجربه و... توی کار هست که باعث میشه آدم رشد کنه.

چه می دونم!؟!...     دیگه همین!

 

در ضمن:

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را...

**********

 

پ.ن: وای که چقدر گلوم درد می کنه! ای لعنت بر قوزک پای آقای همکار که مریض شد و همه ما رو هم آخر ماه رمضونی که ضعیف شدیم مریض کرد.