عید فطر مبارک لبخند هورا

 

یک ماه رمضون دیگه هم تموم شد:

سحرا با مامان کلی خندیدیم به: قیافه خواب آلوی من، حرفای چرت و پرت آقای مجری، مداح های بد صدایی که به جای اینکه دعای سحر رو با مفهوم بخونن فکر بالا و پایین بردن صداشون بودن؛ خاطره سال های پیش، اون موقع ها که کوچیک بودیم و برادرم هم بود و سحرا مسخره بازی در میاوردیم و خنده مون بند نمیومد...

پیرو انتقاد های اخیر به اینکه زیادی درگیر حل مسائل و مشکلات دیگران هستم، مقادیر معتنابهی سرویس و مشاوره ندادم؛

در حین پازل ساختن یه سری سخنرانی و نیایش گوش کردم؛

دو تا مراسم احیای عاااااااااااااالی رفتم؛

 یک سری تصمیمات خوب گرفتم

و...

 

حالا که عید شده، می بینم اون شوقی که سال های پیش داشتم دیگه ندارم. قبل ترها شب عید فطر تو دلم قند آب می کردن! شب هایی که معلوم نبود عید شده یا نه، تا دیر وقت بیدار می موندیم و خدا خدا می کردیم که عید بشه! ولی دو ساله که اون حس رو ندارم. شاید هم یک شوق معصومانه بوده و دیگه ازون بهشت خبری نیست...

به هر حال اینم از ماه رمضون، رفت تا سال بعد.

یعنی میشه این آخرین ماه رمضونی باشه که...؟