حدوداً یک ماه میشه که محل کارم عوض شده و متوجه شده ام که سرِ کار جدید، کلاً موش آزمایشگاهی هستم و کارهایی که به من سپرده می شود، عمدتاً برای این است که امتحانم کنند! جالبه که از روزی که به اینجا منتقل شدم (که آن هم کاملاً ناگهانی بود)، هر روز کارهای کاملاً متفاوتی بر عهده ام گذاشته شده؛ و حتی جالب تر اینه که هر کاری که از ابتدا به من سپرده اند، اگر به دلیل نبود قیر و قیف و ملاقه و... در جهنم ایرانی ها هنوز انجام نشده یا اینکه به هر دلیلی نیاز به پیگیری دارد، همچنان به عهده خودم است! دلیل این کارشون رو نمی دونم، البته یه احتمالاتی می دم، اما ترجیح می دم از حد احتمال بزرگترش نکنم. یول

امروز یک اتفاق جالب افتاد که براتون می گم:

در مورد اولین کاری که وقتی به این قسمت آمدم به من سپردند، همینقدر بگویم که در آن جای به هم ریخته، کار من مثل این بود که شما را مسئول کنند که کنار یک لانه مورچه بنشینید و مورچه های کارگر و مورچه های سرباز را به خط کنید! آخ با اینکه الآن عملاً مسئولیت دیگری دارم، ولی همچنان با حفظ سِمَت...

خلاصه آنجا مشغول به خط کردن مورچه ها بودم ابرو که شوک امروز رسید: لازم بود اطلاعات زیادی را مجموعاً در یک صفحه گزارش کنم. جالبه که این کار نه در حوزه وظائف تعریف شده ام بود، نه نیازی به این کار بود: یک صفحه در Excel به راحتی همین کار را می کرد، و نه حتی من بیکار بودم که فکر کنم خواسته اند سرم را گرم کنند چشمک. به نظرم خیلی بیشتر از اینکه کاری باشه که لازمه انجام بشه، شبیه یک تست هوش بود! به هر حال بعد از کمی فکر و طراحی اولیه، یک جدول 4 متغیری کشیدم و در نصف صفحه(!) کل اطلاعات رو منتقل کردم عینک. راستش به خاطر محدودیت زمانی، فشار کارهای دیگرم، و به هر حال استرس محل کار جدید و آدمهاش یه کمی حرص خوردم تا این جدول رو کشیدم. برای همین شیطونیم گُل کرد شیطان ، و از اونجایی که تقریباً مطمئن بودم کسی نمی تونه بدون توضیح از جدول سر در بیاره، جدول رو بدون هیچ توضیحی گذاشتم روی میز رئیس دفتر و خودم رو گم و گور کردم! نیشخند چند دقیقه بعد برگشتم. نگاه های متعجب را بدون هیچ عکس العملی دیدم و در کمال آرامش جدول را توضیح دادم، به سادگی آب خوردن بود... یک لحظه احساس خنگی را در صورتشان دیدم ، دلم خیلی سوخت، ولی مجازاتی بود که لازم داشتند. از روز اولی که وارد این دفتر شدم، به محض اینکه رشته دانشگاهی ام را می شنیدند، نگاه هایشان به معنی "پس خنگی، کاری هم بلد نیستی" تحمل کرده بودم. یک لحظه عذاب وجدان دسته جمعی بهشون دادم، و بعد به سرعت خندیدم و گفتم: خودم هم فهمیدم جدول پیچیده ای شد، اما مجبور بودم برای اینکه در یک صفحه جا بشه... و نگاه ها عادی شدگاوچران. اما می تونم مطمئن باشم که دیگه هیچ کدامشان از اون نگاه های سنگین تحویلم نخواهند داد مژه

 

سو‍‍ژه ی دیگه ای که از دفتر جدید می تونم براتون بگم آقای خدمات است! پدیدة قرن،‌پرنده ای اعجاب انگیز... اِ نه! اون که واتو واتو بود! زبان ولی واقعاً اعجاب انگیزه! کافیه بهش بگی بهت چایی بده، یا مثلاً خاکِ روی میزت رو پاک کنه! ظرف یک هزارم ثانیه تبخیر می شه!  اشتباه نکنید! اگر بخوای زرنگ بازی در بیاری و صبر کنی تا پیداش بشه، فقط خودت رو بیخودی معطل کردی! کارِت رو که خودت انجام بدی، 3 شماره پیداش می شه! با این وجود، این غیب و ظاهر شدنش بزرگترین قابلیتش نیست!!! استعداد اصلیش اینه که می تونه ساعت ها (واقعاً ساعت ها) توی آبدارخونه رو به پنجره بایسته و بیرون رو نگاه کنه، تکون هم نخوره!تعجب باور کردنی نیست. کلی امتحانش کردم... هر چقدر هم که بری و بیای و... اون همونجا سرِ جاش وایساده! حیرت انگیزه واقعاً! چند بار تا حالا هوس کردم از سرِ شیطنت تو اون حال بهش تنه بزنم، یا نمی دونم قلقلکی... به هر حال یه کاری کنم ببینم چه عکس العملی نشون میده! به هر حال کلی خنده است دیگه...

 

**********

 

دارم تمرین می کنم روزهای سخت رو با خنده بگذرونم. شاید بهترین و فرشته مانند ترین کار دنیا این نباشه که تو دلت به رئیست و همکارات بخندی... ولی این روزا چیزای کمی هست که بهم انرژیِ موندن و ادامه دادن میده. این خنده ها که خیلی هاش عملاً دست انداختن خودمه، باعث میشه احساس کنم روح واقعیم زنده است و هنوز اسیر این روزمرگی پوچ نشده... شما بهم خرده نگیرین از این بابت