توی یک حال خاص تفألی به دیوان جناب حافظ زدم:

 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید

ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی

.

.

.

.

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جَستی

 

 

با این همه انسی که با حافظ دارم، شاید این اولین باری بود که اینقدر بی رحمانه به سؤالم جواب می داد...

 

**********

 

این روز ها شعری که بیشتر از همه تو ذهنم میاد اینه:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

 

امیدوارم...