دست راستم قلم، دست چپم لیوان چای...

قلم را روی کاغذ می چرخانم و فکر می کنم که چه بنویسم! میل نوشتنم غلیان کرده، به آخرین پست وبلاگم نگاه می کنم و اَ اَ...!! ١٠ روز از آخرین نوشته می گذره! به اتفاقاتی که از اون موقع تا حالا افتاده فکر می کنم... انقدر زیاده که نمی دونم از کجا شروع کنم... شاید هم دلم بخواد چیز دیگه ای بنویسم...

توی فکرم که به خودم میام. دست راستم قلمه، با دست چپ موهام را لای انگشتانم می پیچم. ذهنم پرش می کند به عقب: سوم راهنمایی. زنگ انشا داشتم با موهام بازی می کردم و سعی می کردم بنویسم. خانم (...) آمد بالای سرم، گل سرم را که گذاشته بودم روی میز برداشت و با نگاه به آن اشاره کرد که: "موهات را ببند که انقدر باهاش بازی نکنی." گفتم: خانوم! اگه موهام رو ببندم نمی تونم انشا بنویسم! "سر امتحان نهایی می خوای چی کار کنی؟" ----> سر امتحان نهایی هم زیر مقنعه با موهام بازی می کردم و می نوشتم...

کاش می شد با همین سرعتی که به گذشته رفتم و برگشتم، می تونستم سراغ آینده هم برم...

بعد فکر کردم به اینکه چقدر دلم برای گذشته ها تنگ شده. برای خودم در گذشته: ضحی، که کوچک بود و شاد و پر هیاهو؛ سرش پر از سؤال بود، اهدافش رو می شناخت، بدنش پر از انرژی بود و قلبش پر از شادی و امید. بعد یکدفعه، یا شاید هم آرام آرام، تغییر کرد... سؤال هایم هنوز سر جایشان هستند؛ انرژی و شادی و امید اما... شاید نه به اندازه گذشته...

یاد این جمله افتادم:

There is no going back, to that other person, nor that other place. This thing, this stranger, she is all you are now

هدف هایم را نمی دانم کجا جا گذاشتم، و از آن مهم تر، نمی دانم چه بلایی سر انرژی خارق العاده ای که در دنبال کردن اهدافم داشتم آمده. دلم می خواست چشم هایم را می بستم و باز می کردم،‌ و رسیده بودم به جایی که دوست دارم... اما متأسفانه قصه زندگی را اینطوری نمی نویسند...

به رؤیا فرو رفتم. دوباره که به خودم اومدم موهام خیس اشک شده، از همه خاطراتی که ناخواسته در ذهنم مرور شده: همه آینده های خوب و بدی که در انتظارم بوده و با تغییر ریل زندگیم ازشون رد شدم (که خیلی وقت ها همه اون تغییرات هم دست من و خواست من نبوده)، آدم های مختلفی که از کنارشون رد شدم یا برعکس کنارشون موندم، موقع هایی که مثل الآن گیج و سردرگم بودم، دستاوردهام و چیزایی که به وقتش انجام ندادم و از دست دادم، تمام زمان هایی از عمرم که تلف کردم و ای واااای... برایند زندگیم تا الآن...

جالب نبود اگر دادگاهی وجود داشت که آدم بره اونجا علیه خودش شکایت کنه؟ من یکی چه چیزایی که نمی گفتم... این همه که: إنی ظلمت نفسی

به نظرم نمیاد که حالم انقدرها هم بد باشه (نهاد امید دهی به خوانندگان!!) اما قلمم اینجوری داره روی کاغذ می چرخه... سر درگم و بلا تکلیفم، مثل توی مه. مه زندگیم زیادی غلیظ شده. ای کاش یک نفر پیدا می شد و دستم رو می گرفت و کمکم می کرد تا از این مرحله عبور کنم، یا لا اقل چراغی روشن می کرد. برام سخته این رو اینجا بنویسم که بیشتر دوستام و خیلی هایی که مرا می شناسند می خوانند، اما... خوب ایها الناس دل کوچک من طاقت تنهایی گذشتن از این مه رو نداره. واقعیت اینه که راه رو هم بلد نیستم. راهنمای مهربان و دلسوزم آرزوست...

جناب حافظ در جواب سؤال من فرمودند:

 

هاتفی از گوشه میخانه دوش

گفت ببخشند گنه می بنوش

لطف الهی بکند کار خویش

مژده رحمت برساند سروش

.

.

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

نکته سر بسته چه دانی خموش

.

رندی حافظ نه گناهیست صعب

با کرم پادشه عیب پوش

.

ای ملک العرش مرادش بده

وز خطر چشم بدش دار گوش

 

یعنی قربون خدا برم که انقدر سرعتش بالاست... البته اون که هی می گه من حواسم هست، هرکس صدام کنه... ما فراموشکاریم

 

 

 

**********

 

بهم پیشنهاد شده بود (در شهر نه ها!!) که زیاد شخصی ننویسم، این دفعه چیزی غیر شخصی از قلمم نچکید!

از این به بعد بیشتر سعی خواهم کرد