رمضان آمده، اما حال من انگار هنوز آنقدر ها هم رمضانی نشده...

هفته گذشته پر از فراز و نشیب بود، و بعضی قسمت هایش آنقدر با هم در تناقض بود که فکر می کنم شاید تب داشته ام و خواب دیده ام... و از کجا معلوم که تمام زندگی ام هذیانی تب آلود و آشفته نیست؟

درست وسط این آشفتگی، دارم همه چیز را مرتب می کنم. این بار انگار واقعاً باور کرده ام که دارم می روم... شاید هم باور کرده ام که قطعاً می مانم!!... عجب دو راهی ای...

یادش به خیر، دوست خوبی در یک روز سخت و عجیب، به من گفت: "زندگی بازیه، از هر چیزی بترسی بیشتر سر راهت می گذاره، این قانون بازیه"؛ و عجب ترسی دارم من از دو راهی! خدایا «ایاک نعبد و ایاک نستعین- اهدنا الصراط المستقیم» ...

خلاصه هفته پیش تولدم بود و ۴ بار برایم در جمع های مختلف تولد گرفتند. کادوهای هیجان انگیز و دوست داشتنی ای گرفتم. مهم تر از همه، محبت و توجهی بود که مضمون هر هدیه بود. خدا را به خاطر داشتن خانواده و دوستان عزیزم شکر می کنم.

در پایان آخرین جشن تولدم در جمع خاص ترین دوستانم،‌ با دودلی، به کوهنوردی شبانه پیوستم. خارق العاده بود: شب، کوه، سکوت، باد، بهترین دوستان، نم باران، خنده های از ته دل، خالی شدن از هرچه فکر بی ربط،...، خانه، سحری، خواب خوش...

قرار شد باز هم بریم...

خدایا به داده و نداده ات شکر... به چیزهایی که دادی و گرفتی هم شکر