کتاب "خاطره ای در درونم است: گزینه شعرهای عاشقانه آنا آخما تووا" را به پیشنهاد دوست عزیزی خواندم. به این بهانه، بعضی شعرهایش - یا بخشی از آنها - را که به دلم نفوذ کرد اینجا می گذارم...

 

**********

چه زیبا بود نشستن در اتاق

پس از آن ساعت های بودن در بیرون.

و چه راحت دلم

پیش از آن که بدانم

به یغما رفت.

مهمانی سال نو چه سخاوتمندانه بود

بر روی میز - گل سرخ تازه چیده و شبنم بر چهره.

و چه سرخوشانه پروانه را دیدم

که در سینه ام پرپر می زند.

در آن اتاق گرم و راحت

بی درنگ شناختم دزد را، از چشمانش...

اما خوب می دانم،

دیری نمی پاید که

باز می گرداند

آن چه را که به یغما برده است.

 

**********

 

می دانم تو پاداشی هستی

برای سال ها رنج و عذاب من،

برای این که هرگز دل

به لذات حقیر مادی نبستم،

برای آن که هیچ گاه به عاشقی نگفتم:

«تو تنها عشق منی»

و برای این که بدی دیدم و بخشیدم،

تو فرشته جاودان من خواهی بود.

 

**********

 

لبخندی بر لب دارم؛ موجی گذرا،

پیش از آن که لب ها از هم باز شوند.

و من آن را برای تو نگه می دارم:

این هدیۀ عشق است برای من، و هدیۀ من برای تو.

 

ستیزه جوئی و ناسازگار - عیبی ندارد.

دیگران را دوست داشته ای، دروغ گفته ای - مهم نیست...

 

**********

 

مؤدبانه پیشم آمدی.

با لبخندی بسیار نرم و با نزاکت...

و یک لحظه چشمان رازناک تو

با تقدس تندیسی در چشمانم خیره شد.

 

من کوشیدم رنج جانکاه ده ساله را،

شب های بی خوابی، رؤیاهای آشفته ام را،

در یک کلام بازگویم.

و چه بیهوده آن را نجوا کردم.

تو رفتی؛ دنیای من

بار دیگر تهی و خلوت.

 

**********

 

گوئی همین دیروز بود

غروبی و سراشیب دشتی

در گوشم خواند:«فراموشم نکن.»

اکنون تنها بادها هستند

و فریاد هی هی چوپان ها،

همهمه درختان سدر

در کنار جویبارهای زلال.

 

**********

 

قلب تو دیگر ترانۀ قلب مرا

در شادی و اندوه نخواهد شنید، آن گونه که می شنید.

دیگر پایان راه است... ترانۀ من در دوردست ها

در دل شب سفر می کند-

جائی که دیگر تو در آن نیستی.

 

**********

 

... گویی این ها آتشی بودند

با من تا سحرگاهان به پرواز درآمدند،

و هرگز نتوانستم دریابم

چه رنگی بودند این چشمان عجیب.

 

همه چیزی پیرامون من لرزید و نغمه سر داد،

و هرگز نتوانستم دریابم

تو دوست بودی یا دشمن،

زمستان بود یا تابستان

 

**********

 

با موج ها پیش می روم،

در جنگل ها نهان می شوم،

در مینای آسمان پدیدار می شوم.

جدائی از تو را تاب می آورم،

دیدارت را اما به سختی

 

**********

 

خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سرِ ستیز با آن ندارم، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه.

 

در چشمانم خیره شود اگر کسی،

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.

 

می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند، بی آن که روح را از او برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.