"به نام خدا"

شنبه                                                                                       ١٣٨٩/٧/١٧

امروزم با این sms شروع شد:« آدما ممکنه پسر باشن، ولی پسرا نمی تونن آدم باشن! روز دختر مبارک!» خنده

هر چند از  این کلیشه های "پسرا شیرن، دخترا پنیرن... دست بزنی می میرن" خنثی یا حالتهای برعکسش: "نیاز زن به مرد، مثل نیاز ماهی است به دوچرخه" خنثی خوشم نمیاد، اما این بار واقعاً خندیدم.

قراره برای انجام کاری، به مراسم روز جهانی کودک بروم... سر ساعت رسیدم و دیدم طبق معمولِ اجرای برنامه در مملکت عزیزمون، همه با قیافه های خوابالو این طرف و اون طرف می دون و فضا رو آماده می کنند. در این شرایط، آقای اُرگ برای شاد سازی(!!) فضا، یکی از غمگین ترین ترانه های احسان خواجه امیری رو گذاشته... چشم و به من که دارم می نویسم چپ چپ نگاه می کنه... فکر کنم می ترسه که من در حال نوشتن گزارش باشم! یعنی در شرایط "آزادی نزدیک به مطلق" زبان می ترسه که من چه چیزی رو گزارش کنم؟! متفکر چشمک

بچه ها کم کم دارن می رسند... دختر کوچولوهای دبستانی... واااای که چقدر بامزه اند. از ذوق اینکه اومدن اردو، چه کیسه های خوراکی ای توی دستای کوچولوشونه...

مسئول مراسم به بچه ها می گه که نباید روی صندلی های ردیف اول بشینند! ای بابا! این جشن مثلاً مال ایناس... نه x و y ای که می خوان بیان اینجا! بعدشم... اینا خیلی فینگیلی هستن... آخه ازون پشت چیزی نمی بینند... کلافه

فضا تقریباً پر شده و مراسم کم کم قراره شروع بشه...

آقای اُرگ یه دفعه از اون آهنگ های غمگین پرش کرد و چند قطعه تند زد... بععععد یه آهنگ از محسن یگانه برامون خوند: سکوتِ قلبتو بشکن و برگرد... اولش دهنم باز مونده بود که آخه این چیه برای این فسقلی ها می خونهتعجب، بعد خوند و خوند... اصلاً صدا نداره،خنده حسابی ضایع کرد... از خنده مرده ام دیگه... بچه ها هم شروع کردند بهش خندیدند و بلند بلند مسخره اش کردند...

هنوزم تو دل من نمردی... ای ای ای ای...(صداش عین قدیما که نوار می پیچید، شد!) خنده دختر کوچولوهای پشت سر من از خنده دیگه دارن رو زمین غلت می زنند... هر چند کارشون به هیچ وجه مؤدبانه نیست، اما دمشون گرم! زبان حرف راست رو باید از بچه شنید...

حالا دیگه بی خیال آقای اُرگ شده اند و دارند تند و تند چیپس و پفک و شکلات و آبمیوه و هزار تا چیز دیگه رو هم رو هم می خورن...

"خانووووووووووووووم!" صندلی بغل من رو نشون میده و میگه: "میشه اینجا بشینییییم؟"

نگاهش کردم! صورت با نمک، صداری ریزه میزه، چشمای بلا! تو دلم گفتم: آره... همه تون بیاین جلو! اما سرم رو تکون دادم و بهش گفتم: متأسفم... اینجا قراره مسئولین بشینند. نگران اگر من مسئول جشن بودم، می گفتم شما جلو بشینین، اصلاً فقط شماها رو دعوت می کردم... اما... چشم نگاهم کرد و خندید، بعد هم پشت سر من نشست... من هم تا جایی که می شد توی صندلیم فرو رفتم که مانع دیدشون نشم.

از ذهنم گذشت: امروزت رو شاد باش و بچگی کن... قبل از اینکه مجبور بشی زود بزرگ بشی افسوس

خوب، دیگه جا کم اومد... بچه ها دارن میان ردیف اول! هورااااااا هورا

بچه های دبستان (...) برای شروع مراسم سوره کوثر رو به عربی، فارسی، انگلیسی و فرانسه برامون خوندن... خودشون هم از خنده مرده بودند... که چی آخه؟!

بچه های همون مدرسه اومدن بالای سن و سرود ملیِ ناموزون کشور عزیزمون رو خیلی چپ اندر قیچی تر از اونی که هست، و با  فریااااااد توی بلند گو اجرا کردن... خنثی

حالا یه سرود دیگه... و ‍CD شون play نمیشه... قیر و قیف و اینا... بالاخره موفق شدند. گروه سرود هم الحمدلله نه شعر رو درست بلندند، نه آهنگ رو! خدا رحم کرده با CD اش می خونند! کلاً هرچی می بینم نماد های آنومی است... ای امان از جامعه شناسی! نیشخند

تازه معلم تربیتی شون هم کلی شاهکاره! همه اش داره بچه ها رو هل میده و بهشون اخم و تَخم می کنه... مثلاً قراره به اینا خوش بگذره بدبختا! نگران

تمام خاطرات خودم از جشن ها و سرود و تواشیح ها توی ذهنم داره مرور میشه، و عجب پس رفتی داره این سیستم آموزشی و تربیتی! قهر زحمتی که معلم های دبستان ما می کشیدند در انتخاب شعر، بعد خودشون آهنگینش می کردند، و چقدر باهامون تمرین می کردند، اونقدر که هنوز همه مون اون شعر ها رو حفظیم... بعدتر چقدر شعرهای بچه های خودمون رو سرود کردیم و نمایشنامه هایی که دسته جمعی نوشتیم رو اجرا کردیم... و چقدر توی هر مراسم بهمون خووووووووووووش می گذشت... حالا متأسفم، همین!

عجب بخور بخوری هم دور و برم در جریانه! ساعت 10 صبحه و اینا دارن پفک می خورن با نوشابه! سبز

یک بیانیه برای روز کودک خوندند، چقدر شبیه بیانیه هایی است که ما توی راهپیمایی های زمان خودمون میدادیم!!نیشخند همونایی که هیچ وقت نمی دونستیم ما کِی اون بیانیه ها رو صادر کرده بودیم! زبان اینا هم عمراً خودشون نمی فهمند چی دارن می گن!

و حالا گروه فلوت نوای بسیاااار گوش خراش "ای ایران" رو نواخت، سپس نیشخند دست از سرِ کچلمون برداشت! آخ

یک سرهنگ نیروی انتظامی وایساده بود جلوی یک دختر کوچولو، طوری که اون هیچی نمی دید! اونم زد به پای سرهنگ و خییییلی جدی بهش گفت: "برید کنار!! من هیچی نمی بینم!!" زبان سرهنگ هم رفت کنار! یعنی عااالی بود این صحنه! خنده

کله ام داغ شده، گونه هام داره زیر آفتاب کباب میشه... بچه ها هم دیگه حسابی خسته شده اند و برای اجرا کنندگان دست نمی زنند.

یک دختر نابینا، که صورت بسیار زیبا و صدای فوق العاده دلنشینی هم داره، بیانیه ای خوند برای کمک به بچه های خاص. این یکی واقعاً قلم چندتا بچه بود که تصحیح شده بود... وقتی تموم شد، بچه ها با وجود خستگی زیادشون، که دیگه حتی برای دوستای خودشون هم دست نمی زدند، براش دست و جیغ و هورای مفصلی کشیدن! وقتی هم از سن اومد پایین ریختند دور و برش و کلی بهش گفتن چقدر خوب خوندی... و در رفتارشون ترحمی نمی دیدم، کارشون واقعاً دوستانه بود. آفرین به بچه های زبل امروز لبخند

کودکان کار هم پیام دادند، این هم به نظرم حرف های خودشون بود. پسری که به سختی می خوند، اما خوند و حرف زد... و صداش شنیده شد.

و یک کودک پناهنده افغان... توی اون NGO ی کذایی، طی همون زمان کم چقدر برای اینا تلاش کردم... برای شناسنامه دار شدنشان، مدرسه رفتنشان...

نماینده یونیسف رفت روی سن که پیام بخونه. شاید این شخص در اینجا تنها آدمی باشه که من رو می شناسه، و انقدر جاهای مختلف من رو دیده، هر بار قیافه اش شبیه علامت سؤال میشه چشمک زبان

آقای یونیسف مثلاً قراره پیام روز جهانی کودک را به زبان ساده بگه که بچه ها بفهمند، میگه: "... فلذا شرایط زندگی را ارتقا دهیم و جهان را آن گونه که شایستۀ شما نونهالان است بسازیم..." اینا هم که حتماً فهمیدند زبان میکروفون هم قطع شد... هه هه هه... نیشخند با این پیام دادنش

حالا همه دارند با کله گنده های مراسم عکس می گیرند، من هم دارم برای خودم می نویسم!

یه دفعه آقای مجری گفت: خانوم دکتر! ناخودآگاه سرم رو بلند کردم، واقعاً با من بود! "خانوم دکتر! لطف کنید بیاید روی سن برای عکس گرفتن!" از جام بلند شدم و رفتم روی سن...

به مجری گفتم: من لیسانس دارم...

"حالا دکترا هم می گیری"

از کجا میدونید؟

"از قیافه ات معلومه، من آدم شناسم، میدونی هر روز با چند نفر سر و کار دارم؟"

ممنون مژه، امیدوارم خدا توانش رو بهم بده

گفت:"داده!! موفق باشی لبخند"...

 

از سن که میومدم پایین، تمام اون بچه ها رو می دیدم: شاد و پر انرژی و با استعداد!

فکر کردم: خدایا! وقتی اینا هم سن الآنِ من بشن، ایرانِ مون چه وضعی داره؟چشم