"به نام خدا"

یکشنبه                                                                                 ١٣٨٩/٧/١٨

آخر وقت کاری است و آقای رئیس بیرون از دفتر تشریف دارن... 

مدتی است به صورت تلفنی پیگیر پرداخت یکی از مطالبات شرکت هستم... ماجرا اینطوری شروع شد که چند روز پیش خانم x از آنجا تماس گرفت و گفت که چک شرکت آماده صدور است. آقای رئیس از آن روز امر فرمودند که روزی n بار باهاش تماس بگیر و بگو پس چی شد؟!!! یکی نیست بگه آخه به من چه؟! خنثی البته از اونجایی که یک بار با پیگیری تلفنی من، طلب نسبتاً قابل توجهی وصول شد، میشه گفت: "از ماست که بر ماست" افسوس

چند دقیقه پیش خانم x دوباره زنگ زد و گفت: "چک روز چهارشنبه آماده است، صبحش مأمور وصولتون رو بفرستید..." وقتی گوشی رو قطع کردم، مسئول دفتر گفت آقای رئیس زنگ زده و گفته فردا صبح حضوراً پیگیر اون طلب باشم!!!!!!! تعجب چند دقیقه واقعاً دهنم از تعجب باز مونده بود! من؟؟؟!!!! آخه این که جزء وظایف من نیست!! ای بابا!!! من کجای قیافه ام شبیه ...؟! بهش زنگ زدم، تا صدای من رو شنید با توپِ پُر گفت:" باید بری اونجا و بدون چک برنگردی و غیره و ذالک..." از ذهنم گذشت: که باید؟!!

از عصبانیت دود از گوشام می زد بیرون! عصبانیآخه مگه من...؟! دیگه شورش رو درآوُرده آقای رئیس! تحملم دیگه واقعاً تموم شده از کار های احمقانه اش منتظر هر چیزی یک حدی داره! کلافه

 

**********

 

دوشنبه                                                                               ١٣٨٩/٧/١٩

الآن پیش خانم x هستم، کاملاً دوستانه فرشته بهش گفتم که آقای رئیس گفته بدون چک برنگردم! اونم یه کم رنگ به رنگ شد و من رو برانداز کرد، بعد هم رفت توی اتاق رئیسش، آقای y...

یکدفعه یه خانومی توی اون دفتر گفت تلفن با شما کار داره! از شرکتتون هستند...

مسئول دفتر شرکت بود: "آقای رئیس گفته فلانی کجاست و چقدر طول کشید و ..." از رفتار آقای رئیس تعجب کردم و گفتم: آقای y تا همین 5 دقیقه پیش توی جلسه بودن...

خانم x اومد و گفت: "آقای y خیییییلی ناراحت شده اند و دارند زنگ می زنند به رئیس شما!"

ای وااااای! حالا خر بیار و باقالی بار کن! استرس

سعی کردم ترسم رو پنهان کنم و گفتم: ببخشید، آقای y از چی ناراحت شدند؟ خنثی

- "هم اینکه من به شما گفتم چهارشنبه، شما امروز اومدین... بعدشم اینکه گفته بدون چک..."

سعی کردم وقت ایجاد کنم تا یه راه حلی به فکرم برسه: حالا چند دقیقه اجازه بدین، من براتون توضیح میدم...

رفت داخل اتاق و برگشت: "گوشی رئیستون جواب نداده...دارند زنگ میزنند به مدیرعامل شرکتتون"

آهان... پس گوشیش زنگ خورده که یاد من افتاده و خواسته چک کنه ببینه من کجام؟!

ولی... ای بابااااا نگران جواب رئیس بزرگ (مدیر عامل) رو چطوری بدم؟!

ناگفته نماند که آقای رئیس بزرگ یکی از اون معدود آدم هایی است که من در زندگیم جداً ازشون می ترسم! استرس

داشتم به روش های احتمالی برای نامرئی کردن خودم فکر می کردم، که خانم x دوباره اومد و گفت: "هردوشون باهم جایی جلسه هستند و گوشی هاشون رو جواب ندادند... لطفاً همراه من تشریف بیارید داخل اتاق..."

آقای y قیافه مهربانی داشت، مؤدبانه جلوی پایم بلند شد و دستور پذیرایی داد... برای یک لحظه از ذهنم گذشت که امیدوارم جریان قیمه و شکوفه نباشد...

آقای y با ناراحتی زیاد شروع کرد به شکایت... گفت: "ما گفتیم چهارشنبه... چرا آقای (...) امروز باعث زحمت شما و خجالت زدگی ما جلوی شما شدند!! ابرو از همه بدتر، یک خانم به این محترمی و موقری (منو میگه نیشخند) رو فرستادن اینجا و گفتن بدون چک نیا!!!" دیگه تقریباً داشت داد می کشید: "آخه این چه وضعیه؟!! مگه اینجا ترمینال جنوبه؟!! مگه چاله میدونه؟!! این چه طرز رفتار با یک خانومه؟ تازه سِمَتِ شما هم که ... است! این چه ربطی به وصول مطالبات داره؟! خانم x شاهده، من داشتم زنگ می زدم به آقای (...) که بهش بگم این خانم میمونه همین جا، خودمون در خدمتشون هستیماز خود راضی و از وجودشون استفاده می کنیم (جل الخالق!! چه سریع منو شناختنیشخند عینک)، شما هم که جایگاه شخصیتیِ کارمند هاتون رو نمی شناسین، بروید در نبود ایشون یه خاکی تو سرتون بکنید!!"

بماند که چقدر دست و پا زدم تا مثلاً سوء تفاهم ایجاد شده رو حل کنم و چطوری همه چیز به خیر گذشت اوه

آخرش که می خواستم بیام بیرون یه سوتی دادم، که البته نهایتاً به نفعم تموم شد...

گفتم: ... به هر حال من هم نباید حالا که خانم x گفتند چهارشنبه، امروز میومدم، اما خودتون که میدونید  آقای (...) کلاً خیلی اهل negotiation نیستند.

"بله، حالا من یه کاری می کنم که کلاً flexible بشه ایشون! از طرف من بهش بگو..."

- اگر اجازه بدین نگم اینا رو!

"نه، این صحبت رو حتماً منتقل کنید!"

چند دقیقه از اون اصرار و از من انکار بود... آخرش هم گفتم: بله، من می گم بهشون

تو دلم گفتم: البته اگر از جونم سیر شده باشم!

"در ضمن... بهشون بگید آدم یک خانوم زیبا رو نمی فرسته دنبال چک!!" هرچند باز هم منو می گفت مژه زبان ، اما دیگه به هرکی رو میدی سریع پسرخاله میشه ها... از خونش گذشتم و اومدم بیرون...

---------

وقتی اومدم شرکت رئیس نبود، با سرعتِ نور کارهام رو انجام دادم که هیچ جایی برای غرغر نداشته باشه.

اومد و کاراش رو تحویل گرفت، بعد پرسید: "امروز چی شد؟" شروع کردم بسیار تلطیف شده جریان رو انتقال دادن... عوض تشکر پر رو بازی در آورد، دیگه صبرم تموم شد... وقت تمام

آروم آروم و بدون اینکه متوجه بشه به در اتاقش نزدیک شدم. قیافه اش رو نگاه کردم، دیدم کاملاً آروم نشسته... گفتم: راستی... آقای y هم براتون یه پیغام دادند شیطان

با بی خیالی گفت: خوب...

- گفتند که "به رئیست بگو، فلانی گفت طبق قرارداد، ما تا 28 اسفند وقت داریم برای پرداخت..."

توجهش جلب شد و چشماش گرد شد. این دفعه من قیافه بی خیال به خودم گرفتمخنثی و ادامه دادم: "حالا هم اگر داریم پرداخت می کنیم، دلمون اینجوری می خواد، و شما به هیچ عنوان نمی تونید ما رو مجبور کنید..."

قیافه اش هر لحظه دیدنی تر می شد... سعی کردم تمام جزئیات حرفاش رو به یاد بیارم... مبادا چیزی جا بمونه شیطان

"امروز هم چک آماده بود و توی دستم بود، اما به خاطر رفتار شما تصمیم گرفتم نگهش دارم"

کم کم داشت قرمز می شد...عصبانی

"فقط و فقط به خاطر صحبت های خانمی که فرستاده بودید (با نگاهم بهش فهموندم که منو گفته ها!فرشته) تصمیمم عوض شد و چهارشنبه به مأمور وصولتون تحویلش میدم"

قرمزیش کم شد...

بعدم گفتند که... نگاهش عصبانی بود و چشماش داشت قرمز می شد، توی چشماش زیر نویس شد: دیگه چی؟!!!!!!!! منتظر 

گفتند که "اگر یک بار دیگه آقای (...) هر نوع پیگیری و پافشاری ای بکنند، ما بقی مطالبات شرکتتون می مونه تا 28 اسفند"

دیگه منفجر شد زبان: آقای y خییییییییلی بیجا کرده! فکر کرده کیه؟

کاملاً قرمز شده بود و دودی که از گوشاش می زد بیرونعصبانی رو می دیدم... از خود راضی

از همون لای در پریدم بیرون و در اتاقش رو بستم! گاوچران

صدای دادش میومد: خییییلی غلط کرده که اینا رو گفته! غلط کرده! غلط کرده!!! ... هم خورده!!!

اینو که گفت دیگه بقیه هم نتونستن تحمل کنند و همه زدند زیر خنده! قهقههقهقهه

همه راضی بودن از اینکه محض تنوع هم که شده، این دفعه کسی که اذیتش کردند آقای رئیس بوده! و حالا انقدر عصبانی شده...  شاید این دفعه متوجه بدی رفتارش بشه و حداقل کمتر تکرارش کنه!

------

از روزی که اومدم اینجا، همه جوره اذیتم کرده، و دیدم که چطوری همه از دستش به عذابند. من واقعاً به هر شکلی که شده باهاش کنار اومدم، هر کاری به نظرم اومد انجام دادم: چند بار منطقی باهاش صحبت کردم، سعی کردم بهانه دستش ندم و کارام رو منظم و دقیق انجام دادم، برای تسریع کارها به بقیه کمک کردم، رفتار غیر منطقی اش رو بهش تذکر دادم، و... 

از اون طرف، اون به هیچ صراطی مستقیم نبوده و حتی اشکم رو در آورده! آخ ناراحت 

حالا منم از راه خودش رفتم! یول بله، گاهی اوقات جواب های، هوی است! گاوچران

 

***********

سه شنبه                                                                            ١٣٨٩/٧/٢٠

امروز صبح یک سره اومدم سمینار. آقای رئیس رو از دور دیدم... رفتم به سمتش و سلام کردم.

دستش رو گذاشت روی سینه اش و کمی خم شد و خیییلی ارادتمندانه تر از اینکه به گروه خونیش بخوره سلام کرد!! تعجب

عجب!!!! متفکر

---------

از اینور و اونور می شنوم که ظاهراً از رفتاری که با من داشته پشیمونه... امیدوارم رویکردش در مدیریت تغییر کند، نه فقط در مورد من!