۴ روزه که هیچی ننوشتم!! و دلم حسابی تنگ شده بود. فکرش رو نمی کردم که به این زودی به اینجا وابسته بشم.  همیشه وبلاگ می خوندم، اما چند ماه اخیر، دیگه خیلی جدی تر و پیگیر تر چندتا وبلاگ خیلی خوب رو می خوندم. وابستگی دوستان وبلاگرم به خونه های اینترنتی شون، اطلاعات مفیدی که در اختیار دیگران قرار می دادند، و این حس که خاطرات و افکار و تحلیل ها شون یه جایی ثبت می شه، وسوسه ام کرد که بنویسم و حالا... به همین سرعت معتاد شدم!نیشخند یک دفتر یادداشت برداشته ام و ایده های خام رو توش می نویسم که بعداً مرتب کنم و اینجا بذارم!

**********

از هفته پیش بگم، که دوباره رفتیم کوهنوردی شبانه. البته این دفعه به علت حضور یک تنبل خانخمیازه، و صد البته عدم حضور دوستانی که همیشه موافق بالاتر رفتن هستند، زیاد نرفتیم و زود هم برگشتیم! حالا بهتر از هیچی بود بالاخره!لبخند

دیگه آخر هفته و مهمونی و صله ارحام و دورهمی تا دییییییییییییییر وقت و بگو و بخند...

جمعه رفتم کلاس سفر قهرمانی، درس ها مرور شد، به یک سری نکات جدید حساس شدم، کلی خندیدیم، مچ یک سایه ام رو گرفتماز خود راضی، و با دوستم کلی صحبت و بحث علمی کردیممژه

**********

 

دیشب سحر یک عهد با خدا کردم که انجامش برام سخته، امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم بهش عمل کنم

خدایا، گاه به این می اندیشم که تو بنده ای غیر من نداری

تویی، که با ظرافت، مرا از بیتابی های تنهایی ام عبور می دهی؛

غصه مرا می خوری، و صبورانه به چینی شکسته عاطفه ام بند می زنی...

(از مناجات حبسیه محمد نوری زاد)