پرده اول:

من در 13 سالگی، خیلی بی ربط و بچگانه از یک آقایی خوشم میومد که از آشنایان دور ما بود و حدود بیست سال!!! از من بزرگتر بود! طی یک فقره غلط اضافی، همان زمان من این موضوع را به بغل دستی ام در کلاس گفتم! هیچ وقت هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم فراموش کردم و آن آقا هم کلاً روحش از این جریان بی خبر است و سالهاست که خارج از ایران زندگی می کند...

طی سال هایی که از این موضوع گذشته، هر هزار سال یکبار که من آن بغل دستی سابق و نه چندان نزدیک و صمیمی را می دیدم، همیشه به شوخی یا جدی نقبی به این موضوع می زد. کاملاً یادم است که دو سال پیش، بعد از مدت نسبتاً طولانی، با دوستان قدیم جمع شده بودیم. صحبت از دلبستگی ها و ... بود، که من گفتم تنها هستم. وسط جمع گفت:"راستی!!! از ع چه خبر؟؟؟" من کلی به ذهنم فشار آوردم که ع کی بووووووووووود؟؟؟؟ تمام توجه ها به سمت من جلب شده بود و همه منتظر جواب من بودند. واقعاً یادم نیومد و پرسیدم:"کی؟؟؟!!" وقتی توضیح داد، چند لحظه با دهان باز نگاهش کردم و نمی دونستم چی بگم... گفتم آن قصه بی ربطی از سالهای دور است و اصلاً ازش خبر ندارم و...

چند ماه پیش دوباره به علتی، همجوار این بنده خدا بودم. پای تلفن با کسی صحبت می کردم و در توجیه لغو یک قرار، گفتم فلان آشنای من بعد از مدت ها به ایران برگشته، و فلان روز باید به دیدنش بروم... در کمال ناباوری من، این شخص کاملاً یادش بود که این فرد با این نسبت، همان آقای ع است!!!! حرف نامربوطش را در این باره کلاً نشنیده گرفتم...

روز بعد از اینکه  آقای ع را دیدم، خانم بغل دستی سابق، تماس گرفتند و با شیطنت فرمودند:"چه خبر؟"،

من گیج شده بودم که "چی چه خبر؟".

بالاخره فرمودند که"چه خبر از آقای ع؟"،

در کسری از ثانیه سعی کردم فحشی را که مناسب این رفتارش است پیدا کنم، که طبق معمول ناموفق بودم!

قبل از اینکه من حرفی بزنم، خانم فرمودند: "پس هنوز دوستش داری... آره، عشق اول اصلاً یک چیز دیگه است..."

از حجم بلاهت آن بنده خدا، از خنده منفجر شدم و گفتم: "بابا ول کن این دری وری ها رو!! میدونی چند سال گذشته؟؟؟ عشق اول کدومه؟؟!! من اون موقع اصلاً نمی فهمیدم عشق نمنه، این زندگیه... تو فکر کردی رمانه عشقیه فهیمه رحیمی یه؟؟"

گفت:"پس اینطور... فکر کردم بعد از مدت ها یه قصه عشقولانه کشف کردم!"

گفتم:"تو اگه دلت قصه می خواد، برو مال خودت رو بساز..."

.

.

.

چند روز پیش تماس گرفته بود و حال و احوال می کرد.

گفت:"کسی توی زندگیت نیست؟"

توی دلم گفتم:"یعنی یک درصد فکر کن که اگر کسی باشه، من حرفی به تو یکی بزنم با این شعور اجتماعیت!!!!"

 

-------------------------

 

پرده دوم:

من اینجا حرف های دلم را می نویسم. یک عده از عزیزانی که خانه مجازی من را قابل می دانند و مطالب را می خوانند، من را شخصاً می شناسند. من قبلاً چند پست نوشته بودم که مخاطب خاصی داشت، یا دلنوشته هایی بود که از بخش بسیاااااااااااااار خصوصی زندگی ام بر می آمد. پس از اتفاقات عجیب و غریبی که رخ داد، و سوالات حیرت انگیزی که در کامنت های عمومی و خصوصی، و حضوراً از من پرسیده شد، تصمیم گرفتم که آن پست ها را حذف کنم، و 6-5 ماه پیش همین کار را کردم.

یکی دو هفته پیش یک آقایی که وبلاگ من را می خواند، و من در حد سلام و علیک هم به زور می شناسمش، وقتی من را دید گفت:"راستی!! ناقلا نگفتی که ... چی شد؟"

من هاج و واج نگاهش کردم، و متحیر ماندم از این شعووووور!

-------------------------

 

پرده سوم:

مادربزرگ من، به تازگی فوت کردند. یک خانم پرستاری بود، که حدوداً 10 سالی از من بزرگتر بود و مثلاً قرار بود در امر مراقبت از ایشون کمک ما باشند. در باب خصایل حسنه ایشون که اگر بخوام بنویسم یک مثنوی میشه، اما اینجا یکیش که به بحث مربوط میشه رو می گم!

من کلاً خییییییییییییلی بدم میاد کسی ازم بپرسه چقدر حقوق می گیری! دلیلش هم اینه که در خانواده ای بزرگ شده ام که این سوال رو خیلی بد می دونند، و من می تونم قسم بخورم که مادرم بعد از بیش از 30 سال زندگی با پدرم، هنوز نپرسیده و نمی دونه درآمدش چقدره...

این خانم پرستار، می دونست که من کار می کنم، و جزئیاتی که ایشون راجع به کارم از من می پرسید، در حدی بود که پدر و مادر من هم ازش اطلاع نداشتند. پس چون حدس می زدم که ممکنه از میزان درآمد من هم سوال کنه، چند بار سربسته اشاره کردم که پرسیدن این سوال خیلی زشته، منم به طور خاصی بیشتر بدم میاد...

یک روز از سر کار به دیدن مادربزرگم رفتم، و ایشون سوالی که نباید رو پرسید، منم محل نذاشتم، بار دوم، بار سوم... من هیچ عکس العملی نشون ندادم. موقع خداحافظی دم در اومد و گفت:"آخرش نگفتی چقدر می گیریا..."

و کلمه شعور بود که توی ذهن من بالا و پایین می شد...

-------------------------

 

و حکایت همچنان باقی است...