اولین بار که خرمالو چیدم، از درخت خانه ولنجک شما بود. همه چیز را خوب یادم است، قبل از امتحانات ثلث اول کلاس سوم بود، چه خوش طعم و  درشت بودند آنهایی که "ما" چیدیم...

امسال خرمالوها سر شاخه درخت ها خوب رسیده اند؛ اما خانه ولنجک دیگر نیست، و تو در جایی هستی که درخت هم ندارد، چه برسد به خرمالو!

طعم خرمالو را می چشم، چشمانم را می بندم، و ضحی و سارای نه ساله را می بینم...

دلم می ترکد، از بس برای آن روزهای خوش بی خیالی تنگ می شود...