چند روز پیش برای یک جلسه کاری رفته بودم شهرک ولیعصر، تقریباً آخرین نقطه تهران در جنوب غرب است. مسیر جالبی بود، چندتا از جلوه های دیدنی شهر رو هم دیدم! از جمله ساختمانی که چند سال پیش یک هواپیما روی آن سقوط کرد! آقای آژانس(!) می گفت اخبار گفته بوده ٣ نفر از اهالی ساختمان مرده اند، در حالیکه ۶٠-۵٠ نفر مرده بودند. او گفت که یکی از اقوامش ساکن یکی از ساختمان های مجاور است...

     هر چقدر به محل مورد نظر نزدیک تر می شدیم، از تهران و قواعد و مقررات آن دورتر می شدیم: وانتی که بزرگراه آیت الله سعیدی را در خلاف جهت می آمد، وانت دیگری که به جای سمت راست، سمت چپ می راند (فکر کنم تازه از انگلیس آمده بود خوب! نیشخند)، تازه موقعی که نزدیک بود با ما تصادف کند، دعوا هم داشت!!!!

     آقای آژانس گفت موقع برگشتن به هیچ وحه از آن محدوده آژانس نگیرم، چ.نکه خیلی نا امن است. گفت حتماً زنگ بزنم به ١٣٣! برای تأکید بیشتر هم گفت که کمی دورتر چهاردانگه و اسلامشهر است... بنده خدا خبر نداشت که من اصلاً نمی دانم اینها کجاست...

     وسط آن محله ای که خیلی جاهایش مخروبه بود، شهرداری یک پایگاه ستاد بحران ساخته است که البته یک سوله-مانند است، اما امکانات داخلی آن با هزینه زیاد و واقعاً بی مصرف تهیه شده است. کمترین چیزی که می توانم به آن اشاره کنم، حدود ۶٠ دستگاه تلفن و همین تعداد میکروفون، در یک سالن نهایتاً ١۵×١٠ که صدای عادی همه به هم می رسد (شاهدش هم کسانی بودند که بدون میکروفون صحبت می کردند و همه به خوبی صدایشان را می شنیدند). فقط می توانم بگویم متأسفم...

     سوتی های جلسه:

- یک آخوند که جای مهر خفنی داشت، مشغول صحبت کردن شد. منم که داشتم از خواب میمردم و به زور چشمام رو باز نگه داشته بودم... یهو نگاهش کردم، دیدم برای چند لحظه خوابم برده بوده و حاج آقا دیده!!! چنان چپ چپ نگاه کرد که نگو!!! زبان

- صحبت هر کس که تمام می شد، می گفتند با یک صلوات به استقبال سخنان نفر بعد می رویم (یا چیزی شبیه به این). یک بنده خدایی که از ظاهرش معلوم بود اهل این حرفا نیست و تو این جمع داره سعی می کنه فیلم بازی کنه گفت: "حالا به صحبت های آقای فلانی گوش می کنیم. لطفاً با یک صلوات تشویقشون کنید." قهقهه

- یکی از کسانی که صحبت کرد، از ظاهر و رفتارش، جمله بندی ها و کلماتی که انتخاب می کرد مشخص بود که احتمالاً تحصیلات زیادی ندارد. بنده خدا آدم خوشرو و خوش اخلاقی بود و استثنائاً حرف های خوبی هم زد (فهم با تحصیلات همبستگی زیادی ندارد چشمک). وسط حرفش یک نفر از او سوال کرد و با تأکید خاصی گفت: آقای دکتر... این بنده خدا هم هول شد و موقعی که داشت صحبت هاش رو ادامه می داد گفت: "همون طور که دوستان عرض کردند ..." بعد خودش هم فهمید و کلی از خجالت رنگ به رنگ شد بیچاره! خنده