توهم بزرگ شدن...

     نمی دونم چه جوریه که بعضی آدم ها فکر می کنند خیلی بزرگ شده اند و خیلی جنگیده اند، و هزینه بزرگ شدنشان را با جنگهایشان داده اند، اما هر چقدر بیشتر نگاهشان می کنی، می بینی همان معصوم اند و همان یتیم...

میگه: "بابام انقدر روی اعصابمه که نمی تونم برای زندگیم تصمیم درست بگیرم..."، "هرچی از اول زندگیم تا حالا کشیدم و بعداً می کشم، به خاطر بی عقلی مادرمه..."، و هزار تا حرف دیگه مثل همین.

همین آدمی که نمی تونه با شرایط خونه اش کنار بیاد، به هر حال راهی پیدا کنه برای همزیستی مسالمت آمیز، می خواد بره توی یک کشور دیگه، کار کنه، درس بخونه و زندگی کنه!

میگه: "اگر اونجا گشنگی بکشم، بهتره تا چرت و پرت های اینا (=پدر و مادرش) رو بشنوم!" آخه اینم شد حرف؟؟؟!! "آخه تو نمی دونی بابای من چه جوریه!!!" بله خوب! مطمئناً نمی دونم! اما همیشه هم که نمیشه فرار کرد... گاهی اوقات وایسادن و راه جدیدی پیدا کردن به مراتب ارزشمند تره... شاید به خاطر اینکه همیشه نمیشه فرار کرد... واقعاً نمیشه...

میگه: "لازم باشه برم میز دستمال بکشم هم می رم"

میگم: "آخه من و تویی که نازنازی بزرگ شدیم، مال این حرفا نیستیم که بریم جایی اینجوری زندگی کنیم... می خوای بری، برو! اما وایسا، برنامه ریزی کن، درست برو! با برنامه برو، نه اینجوری یلخی!!"

میگه: "تو همه اش توی دل منو خالی می کنی! اگه شرایطمون برعکس بود، من تو رو تشویق می کردم..."

میگم: "من به جای اینکه اونی که تو دلت می خواد باشم، دارم سعی می کنم واقع بین باشم.."

میگه: "اصلاً می خوام برم امتحان کنم! زندگی خودمه!!!"

میگم: "آخه میری، دوباره کم میاری، زنگ می زنی به من، پای تلفن از اون سر دنیا زاااااااار می زنی، روح و روان من رو قاطی پاتی می کنی!"

میگه: "بااااشه! دیگه زنگ نمی زنم..."

میگم: "باباجون من کِی گفتم زنگ نزن؟؟!!! حرف من اینه که کاری رو بکن که قدرت انجامش رو داری!"

میگه: "بااااشه، کاری نداری؟ خداحافظ!"، بدون اینکه منتظر جواب من بشه، گوشی رو قطع می کنه...

 

آرکتایپ دکتر شیری وجودم میگه:

1."تو وسط این قصه چیکار می کنی؟"  قسمت واقع نگر وجودم جواب میده که: طبق معمول، رابین هود بازی...

2."این آدم با قصه هاش توی زندگی تو چیکار میکنه؟" بازم واقع نگر میگه: احتمالاً من باید بفهمم که قرار نیست من کسی رو نجات بدم... خیلی هنر کنم خودم رو جمع و جور کنم... قراره بفهمم آدم های کشورم که ادعا می کنم آرزومه نجاتشون بدم، از قماش همین دوستم هستند = معصوم، یتیم، طلبکار... اگر راست میگم برم خودم رو نجات بدم، باقیش پیشکش... (البته شما به خودتون نگیرید، واقع نگر معمولاً زیاد اعصاب نداره... نیشخند)

 

/ 4 نظر / 45 بازدید
بانوی آبی

چه عجب! می بینم که به بلاگستان قدم رنجه فرمودید! واقع نگر درست می گه رابین هود جان من هم هر وقت تلاش کردم یکی رو نجات بدم هزینه ی خیلی سنگینی بابتش دادم مواظب رابین هودت باش عزیزم و کنترلش کن[ماچ]

النا

سلام ضحی... عالی بود... منم اولش میخواستم به سبک همین دوستت "فرار" کنم!! نمیدونم چی شد که ییهویی مسیر زندگیم یه جور دیگه عوض شد ... شد الان ... همه چیز رو تا اونجایی که تونستم تغییر دادم و الان یه برنامه ی خوب ریختم که برم... و الان برعکس دو سال پیش همش به این فکر میکنم که چی کار کنیم مامان و بابا هم زودتر بیان پیشم... امیدوارم دوستت هم مسیر درست رو پیدا کنه... و من فکر میکنم تا خودش نخواد که ببینه مطمئن باش به زور نمیشه مجبورش کرد... در مورد رابین هودت هم باید بگم....هه... خانم خیلی سخته کنترلش در عین حال ممکنه... تو میتونی...[دست] من میدونم [چشمک][نیشخند] شاد باشی یه دنیااااااا... نوشته هات رو دوست دارم...[گل]

مریم

اولاَ که خیلی خوشحالم که باز شروع کردی به نوشتن [بغل] بعدشم که من با دکتر شیری وجودت هم موافقم هم مخالفم ، چونکه اصولاَ یه قاشق رابین هود بازی نمک زندگیه! فقط باید مواظب بود صد ملاقه نشه که شورش در میاد. ولی تا جایی که من تو رو شناختم غذات خوش نمکه ولی شور نیست! [مغرور]