خرمالو

اولین بار که خرمالو چیدم، از درخت خانه ولنجک شما بود. همه چیز را خوب یادم است، قبل از امتحانات ثلث اول کلاس سوم بود، چه خوش طعم و  درشت بودند آنهایی که "ما" چیدیم...

امسال خرمالوها سر شاخه درخت ها خوب رسیده اند؛ اما خانه ولنجک دیگر نیست، و تو در جایی هستی که درخت هم ندارد، چه برسد به خرمالو!

طعم خرمالو را می چشم، چشمانم را می بندم، و ضحی و سارای نه ساله را می بینم...

دلم می ترکد، از بس برای آن روزهای خوش بی خیالی تنگ می شود...

/ 4 نظر / 51 بازدید
مژگان

ای جانم امتحان ثلث اول، درخت خونه ولنجک، ضحی و سارای نه ساله... روزهای خوش بی خیالی... چقدر که ما به خاطره ها پیوستیم الان:):( یه طوریه

شادناز

سلامی به روی دوست سلامی به گرمی روز آشنایی قدیمی در کنار دیو و دد و دشمن بر آن ای دوست نام آشنا ای رهگذار این دیر مغان حرفهایت راشنیدم حرف هایت بی دادی از دل بود حرف هایت انقلابی بر علیه آن بود آن ذهن تو که دربندش شدی آن عقل سلیم و زاهدی که بر شدی این همه فریاد تو راهت گشاد این همه آتش که افروختی به فرداها رساند ذهن تو گویای آن حرفت نبود آن جان تو در پیکرت اذعان نمود راه تو راه خدایت عشق او آرد به کامت فرصتی لختی تأمل ، اندیشه ، خواست ، اراده آرد نهایت

مریم

لعنتی چه قلمی داری و ما بیخبر بودیم!!! چقدر زیبا بود و در عین حال چقدر تلخ بود...

محمد

سلام اتفاقی آمدم.چه حس زیبایی و در عین حال ملس همچون خرمالو ی سر شاخهکه چشیدی و دلتنگی ات را بیادت آورد سالم و شاد باشی[گل]